سلام
نمی دونم برنامه مشاعره شبکه ۷ رو می بینید یا نه...خود من این برنامه رو دوست دارم مخصوصا وقتی
شرکن کننده هاش کوچیک باشن...
یادمه یکی دو ماه قبل یه دختر بچه هفت ساله به اسم رها رو آورده بودن که خیلی قشنگ شعر
می خوند و بالاترین امتیاز مسابقه رو کسب کرد...
خلاصه این که من امروز سر ناهار داشتم تکرار دیشب این برنامه رو می دیدم که یکی از شرکت کننده
ها یکی از اشعار مورد علاقه من از سهراب سپهری یعنی پیغام ماهی ها رو خوند...
شعر خیلی قشنگیه مخصوصا من اون تیکه ای که میگه تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو
ماهی ها حوضشان بی آب است...
منم با خودم فکر کردم که وبلاگو با این شعر آپ کنم که دیدم نیلگون هم برنامه رو دیده و از اون جایی
که سلیقه های ما خیلی شبیه همه و به شدت با هم تلپاتی داریم همین شعرو گذاشته تو وبلاگش...
راستی...گفتم ماهی...چند روز پیش آخرین ماهی قرمز کوچولوی عیدمون هم مرد...
(ماهی قرمز خوشگل نداشتم...شما فکر کنید این ماهی قرمزه...!)
آخی...دلم خیلی براش سوخت... 
سال تحویل امسال خیییییییلی خوب بود...
دیروز بابام یه ماهی دیگه خرید...یه فایتر آبی...خوشگله...و علاقه خیلی شدیدی به کالباس داره...!
بگذریم...
چون نیتم این بود که از سهراب شعر بذارم...یکی دیگه از شعراشو که خیلی دوست دارم می ذارم...
این هم در گلستانه...
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح ....
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند...
شبتون بخیر....دوستای خوبم...