یادش بخیر...!

از دیشب سرما خوردم...البته خیلی شدید نیست...

امروزم یه کم شلغم و آب لیمو شیرین و...خوردم بهترم خدا رو شکر...

بعد از ناهار رفته بودیم شهروند منم رفتم سراغ قفسه شامپوها و خمیر دندون و...

یاد بچگی هام افتادم...همیشه مامانم برام شامپو گلرنگ می گرفت...از اون قرمزا که روش عکس

خرس داره و بوی نارگیل می ده...هنوزم هست با همون طرح...

بچگی هام عاشق طعم خمیر دندون بودم...تمشک و توت فرنگی...موزی رو زیاد دوست نداشتم...

از مزه قرص سرماخوردگی(نعنایی بود...) و استامینوفن و چرک خشک کن هم بدم نمی اومد...

یه عروسک کچل هم داشتم که اسمش نخودی بود و خیلی هم دوسش داشتم...

خلاصه...

یاد باد آن روزگاران...یاد باد...

از دوران بچگیم بعدا بازم حرف می زنم...الان وقت ندارم برای فردا ۴ تا امتحان داریم...

ریاضی و ادبیات و شیمی و دینی...

برام دعا کنید...

روز خوبی داشته باشید...

من و شب بوها

سلام...

یادمه روزای اولی که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم خیلی دنبال شعری می گشتم که توش کلمه

شب بو به کار رفته باشه...ولی چیزی پیدا نکردم....

اما امروز که طبق معمول همه پنجشنبه ها روزنامه خریده بودیم...(آخه روزنامه همشهری روزای -

پنجشنبه ضمائم خیلی خوبی داره...دوچرخه و ۶و۷ و....)

توی دوچرخه یه غزل چاپ شده بود به اسم من و شب بوها...

حالا منم براتون می ذارمش اینجا...

 

سکوت کوچه و مهتاب و بوی شب بوها         

                                                       نشسته عطر تو انگار روی شب بوها

مرا به یاد تو انداخت این فضای غریب             

                                                         به مهربانی تو رفته خوی شب بوها

بدون حس حضور تو حس دلتنگی              

                                                      مرا کشانده دوباره به سوی شب بوها

به یاد چهره تو باز می کنم امشب            

                                                     دوباره پنجره ام را به روی شب بوها

گیاه خاطره ها ریشه می دهد در من        

                                                      منم به یاد تو در جستجوی شب بوها

بیا که قصه همان است حرف دلتنگی         

                                                  و بغض عابر شب گرد کوی  شب بوها

 

امیدوارم از این شعر خوشتون اومده باشه...

خوب دیگه پر حرفی بسه...بهتره برم یه کم ریاضی بخونم...شنبه امتحان ریاضی داریم...از دنباله های

حسابی و هندسی...

روز بخیر دوستای خوبم...

 

سرم شلوغه...!

سلام...

خوشحالم که بعد از سه روز دوباره وقت کردم به وبلاگم سر بزنم...

برای من که تابستون تقریبا هر روز وبلاگو آپ می کردم سه روز یعنی یه تاخیر طولانی...

آخه این روزا سرمون خیلی شلوغه...مخصوصا این هفته اکثر معلما برامون امتحان گذاشتن...

از این بدتر هم ساعت طولانی مدرسس...از وقتی که پنجشنبه ها تعطیل شده ما هر روز به جز

سه شنبه ها تا ساعت ۳ مدرسه ایم...حالا سه روز در هفته کلاس زبان که جای خود داره...

بگذریم...

این هم یه شعر خیلی کوتاه...

 

زندگی چون گل سرخی ست            پرازخاروپرازبرگ وپرازعطرلطیف

                         یادمان باشد اگر گل چیدیم...

عطروبرگ و گل وخار                    هرسه همسایه دیواربه دیوار همند.

 

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند...!

سلام به همه دوستای خوبم...

می دونید امروز چه روزیه؟

امروز روز بزرگداشت بزرگترین شاعر غزل سرای ایران و اولین شاعر مورد علاقه من...

خواجه حافظ شیرازیه...

من عاشق غزلای حافظم...

 آدم با خوندن یه بیتشم لذت می بره...

از بین ۴۹۵ تا غزلی که حافظ توی دیوانش داره...

من یکی که بدون اغراق همه رو دوست دارم...حالا یه کم بیشتر یا کمترش فرقی نداره...

ولی گفتم داستانی رو که امروز بعد از ظهر از برنامه ۷ و ۷ دقیقه شنیدمو براتون تعریف کنم...

می گن که حافظ از دوران نوجوانی شعر می گفته اما اشعارش چنگی به دل نمی زده و هر جا شعر

می خونده مسخرش می کردن...

خلاصه...یه بار که این اتفاق می افته دلش خیلی می شکنه و نذر می کنه که روزه بگیره و به صحرا بره

و تا خدا کلمه قشنگی در زبونش نندازه از صحرا بیرون نیاد...

خلاصه روزه می گیره و به صحرا می ره و روزشو باز نمی کنه تا اینکه نزدیکای سحر خواب مرد نورانی

رو تو خواب می بینه که بهش مژده شاعری رو می ده و وقتی حافظ از خواب بلند می شه بلافاصله این غزل

معروف رو می گه که:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندبیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردندچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیبعد از این روی من و آینه وصف جمالمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجبهاتف آن روز به من مژده این دولت داداین همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزدهمت حافظ و انفاس سحرخیزان بود واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادندباده از جام تجلی صفاتم دادندآن شب قدر که این تازه براتم دادندکه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادندمستحق بودم و این​ها به زکاتم دادندکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادنداجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادندکه ز بند غم ایام نجاتم دادند

امیدوارم که از این شعر خوشتون اومده باشه...

البته یه نکته درباره این پست بگم که مجری برنامه چند بار تاکید کرد که ممکنه این داستان حقیقت نداشته باشه

چون داستان های زیادی درباره شاعر شدن حافظ نقل شده اما در هر حال این داستان از بقیه داستان ها معتبر

تره...

تو پستای بعدی حتما بازم از حافظ شعر می ذارم...

راستی یه نظرسنجی که خوشحال می شم توش شرکت کنید و جوابش رو تو قسمت نظرات برام

بنویسید...

به فال حافظ اعتقاد دارید یا نه؟؟؟

 

یا ضامن آهو...

 

از عرش سلام سرمدی آوردند ..... آیینه ی حُسن سرمدی آوردند
با آمدن رضا(ع) از باغ بهشت ..... یک دسته گل محمدی آوردند

 

سلام دوستان...

ولادت حضرت امام رضا(ع) رو بهتون تبریک می گم...

انشالله که هر کی حاجتی داره امروز حاجتش برآورده بشه...

این شعری که می خوام براتون بذارم رو حتما حتما شنیدین...

ولی چون شعر خاطره انگیزیه گفتم بذارمش...

 

دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی 

 من تورونگات کنم، تو هم منو صدا کنی 

 قربون صفات برم، از راه دوری اومدم  

جای دوری نمیره، اگه منو نگاه کنی 

 دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی 

 این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی 

 میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه 

 میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی 

 تو غریبی ومنم غریبم 

 اما چی میشه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی 

 دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب 

 من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی 

 دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم 

 دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی 

 دوست دارم از حالا تا صبح محشر 

همه شب  رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی   


جور دیگر باید دید...

سلام...

 

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت...

من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبیست...

کبوتر زیباست...و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد...

چشم ها را باید شست....

جور دیگر باید دید....

 

این شعرو حتما شنیدین...

من عاشق این شعرم...

تیکه کوتاهیه از شعر بلند و بسیار زیبای صدای پای آب سهراب...

واقعا کاش ما آدما یه وقتا جور دیگه ای به زندگی نگاه کنیم...

این شعر اونقدر گویا هست که دیگه من نخوام چیزی بگم...

پس شبتون بخیر...

راستی من فردا امتحان ریاضی دارم...از فصل دنباله های حسابی...برام دعا کنید...

 

سهراب،مرغ مهاجر

سلام دوستان...

همونطوری که می دونید امروز یعنی ۱۵ مهر ماه سالروز تولد شاعر بسیار خوب کشورمون...

سهراب سپهریه....

به خاطر همین هم می خوام تو این پست شعری رو ازش بذارم که خودم خیلی کم شنیده بودمش...

اما وقتی پیداش کردم خیلی خوشم اومد و گفتم به مناسبت امروز بذارمش تو وبلاگم...

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

 

گل از شاخه اگر ميچينيم

                                       برگ برگش نكنيم و

                                       به بادش ندهيم

لا اقل لاي كتاب دلمان بگذاريم

و شبي چند از آن را

هي

بخوانيم و ببوسيم و معطر بشويم

شايد از باغچه كوچك

اندیشه مان گل رويد...

 شاید امروز دوباره برگشتم و یه شعر دیگه از سهراب گذاشتم...

راستی تیتر پست"سهراب،مرغ مهاجر" اسم کتابیه که خواهر سهراب پریدخت سپهری درباره برادرش

نوشته..

موفق باشید...

خداوندا...

 

سلام...

آپ امروزم خیلی کوتاهه...

ولی به نظر خودم شعر قشنگیه...

متاسفانه نمی دونم شاعرش کیه...

اما در هر حال امیدوارم خوشتون بیاد...

 

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم...

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را...

مبادا گم کنم اهداف زیبا را...

مبادا جا بمانم ازقطار موهبت هایت...

خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی...

 

تلپاتی...!!!

سلام

نمی دونم برنامه مشاعره شبکه ۷ رو می بینید یا نه...خود من این برنامه رو دوست دارم مخصوصا وقتی

شرکن کننده هاش کوچیک باشن...

یادمه یکی دو ماه قبل یه دختر بچه هفت ساله به اسم رها رو آورده بودن که خیلی قشنگ شعر

می خوند و بالاترین امتیاز مسابقه رو کسب کرد...

خلاصه این که من امروز سر ناهار داشتم تکرار دیشب این برنامه رو می دیدم که یکی از شرکت کننده

ها یکی از اشعار مورد علاقه من از سهراب سپهری یعنی پیغام ماهی ها رو خوند...

شعر خیلی قشنگیه مخصوصا من اون تیکه ای که میگه تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی آب است...

منم با خودم فکر کردم که وبلاگو با این شعر آپ کنم که دیدم نیلگون هم برنامه رو دیده و از اون جایی

که سلیقه های ما خیلی شبیه همه و به شدت با هم تلپاتی داریم همین شعرو گذاشته تو وبلاگش...

راستی...گفتم ماهی...چند روز پیش آخرین ماهی قرمز کوچولوی عیدمون هم مرد...

Fishy(ماهی قرمز خوشگل نداشتم...شما فکر کنید این ماهی قرمزه...!)

آخی...دلم خیلی براش سوخت... 

سال تحویل امسال خیییییییلی خوب بود... 

دیروز بابام یه ماهی دیگه خرید...یه فایتر آبی...خوشگله...و علاقه خیلی شدیدی به کالباس داره...!

 بگذریم...

چون نیتم این بود که از سهراب شعر بذارم...یکی دیگه از شعراشو که خیلی دوست دارم می ذارم...

این هم در گلستانه...

 

دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند

 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟

من دراین آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی

 پشت تبریزی ها

 غفلت پکی بود که صدایم می زد

پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد ؟

 سوسماری لغزید

 راه افتادم

یونجه زاری سر راه

 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ

 و فراموشی خک

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

 و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

 چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

 سایه هایی بی لک

 گوشه ای روشن و پک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

 مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور

 مثل خواب دم صبح ....

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند...

 

شبتون بخیر....دوستای خوبم...

 









یه پیشنهاد...

دیشب اتفاقی یه سایت زیست شناسی پیدا کردم که به نظرم سایت خوبیه...

برای زیست شناسی اول تا چهارم دبیرستان نمونه سوال تشریحی و تستی و امتحانات پایان ترمو

با تفکیک فصل گذاشته...

فایل هاش هم pdf می تونید دانلود کنید...

یه بخش انیمیشن هم داره که جالبه...

خلاصه دیدنش برای اونایی که رشتشون مثل من تجربیه بد نیست...

اینم لینکش...

زیست شناسی آرمان

دهکده هشت بهشت...

سلام...!

جای شما خالی...امروز رفته بودیم دماوند...

آب و هواش خنک و عالی بود...

در کل خوش گذشت...

همون دور و اطراف یه جایی داشتن می ساختن به اسم دهکده هشت بهشت...

خیلی جای قشنگی بود...

البته هنوز تکمیل نشده...

ولی من چند تا عکس از گلایی که تو محوطش کاشته بودن گرفتم...این هم یکی از عکسا...

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

روزتون مبارک...

سلام...!

عجب آدم فراموش کاریم من...!!!

راستش امروز کلی به این فکر کردم که با چه موضوعی وبلاگو آپ کنم...

اما هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید...

تا اینکه دو سه ساعت پیش که داشتم یه وبلاگو می خوندم دیدم روز دخترو تبریک گفته...

و تازه یادم اومد که بله...امروز روز دختره...

نکته جالب اینجا بود که امروز مادربزرگم این روز رو بهم تبریک گفته بود...

و چند تا اس ام اس درباره امروز هم به دستم رسیده بود...

ولی خوب من بازم یادم نموند...

حالا با این که می دونم ساعت ۱۱:۱۵ شب برای تبریک امروز خیلی دیره...

(البته ناگفته نمونه که همون دو سه ساعت پیش اومدم که آپ کنم اما کار داشتم مجبور شدم برم...)

سالروز تولد حضرت معصومه(س) و روز دختر رو به همه دختر خانمای گل تبریک می گم...

این هم یه دسته گل به مناسبت امروز تقدیم به همه خواننده های وبلاگ و بالاخص دختر خانما...

نمی خوام بخوابم...

سلام...

دارم فکر می کنم چقدر خوبه که پنجشنبه ها تعطیل شده...

البته بگما...فشار کار رومون خیلی بیشتر از سال قبله...

ولی خوب به نظرم به دو روز تعطیلی می ارزه...

الانم اصلا دلم نمی خواد بخوابم...

آخه می دونید من عاشق اینم که شبا دیر بخوام...

ولی تو سال تحصیلی که نمی شه خیلی دیر خوابید...

الانم از بیکاری اومدم وبلاگو آپ کنم...

امیدوارم خوابای طلایی ببینید...

شبتون (یا بهتره بگم..صبحتون)بخیر...

پاییز...

سلام....

خوبین؟؟؟چه خبر؟؟؟

ما که این روزا خیلی درگیر درس و... شدیم...

از همون روز اول کلی بهمون درس دادن...همین امروز هم معلم فیزیکمون اولین کوییزو ازمون گرفت...

ولی خیلی حیف شد................................  

من ونیلگون جووونم(همون نویسنده وبلاگ بوی آبی آسمان...) همکلاسی نشدیم........

   

در هر حال.....

امیدوارم هر برگی که از درخت می افته...یه غصه از دلتون کم بشه....پاییزتون مبارک...

راستی اگه دوست داشتین به وبلاگ نیلگون هم سر بزنید (تو لینکام هست)خوشحال میشه....

شبتون بخیر...  

 

مدرسه ها وا شده...!!!

سلام....!!!

خوب دیگه بالاخره مدرسه ها هم باز شد....

از همین امروز هم کلی درس بهمون دادن...

برای امروز یا بهتره بگم امشب می خوام شعر مدرسه مجتبی کاشانی رو براتون بذارم....

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح                                           
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

خوب دیگه پس تا پست بعدی...

خالق عشق نگهدار شما...

 

عجب روزگاری شده...

سلام...  

چقدر زود می گذرن روزا....

دو روز از پاییز هم گذشت...

دیروز من کلی ماجرا داشتم...

اول اینکه اومدم آنتی ویروسavg نصب کنم نمی دونم چرا اینترنتم دچار مشکل شد...  

یعنی همه چراغای مودم روشن بود و به ظاهر همه چی درست...اما هر کاری کردم کانکت نمی شد...

خلاصه دیشب ولش کردم و رفتیم پارک قیطریه...

اونجا هم نمایشگاه بود...لباس،بدلیجات،مجسمه،شمع و...

همینجوری که داشتم گردنبندا رو نگاه می کردم از یه گردنبند آبی فیروزه ای خوشم اومد...

از خانمه قیمتشو پرسیدم گفت 36 هزار تومن...کهرباس...

کهربای آبی ندیده بودیم که اونم دیدیم خدا رو شکر...(آخه کهربا صورتیه...)

البته نمی خوام به اونه بنده خدا تهمت بزنم شاید خودشم نمی دونست...

خلاصه از اون غرفه هم گذشتیم و من همون گردنبند یا یه چیزی شبیه به اونو اون جا با قیمت 5 هزار

تومن دیدم....!!!!!!!!!!!!

که البته نخریدمش...

چند تا غرفه جلوتر کتابفروشی بود که من از اونجا یه کتاب اسپانیایی در سفر خریدم...  

آخه زبان اسپانیایی رو دوست دارم...

بعد اومدیم خونه و من دوباره سعی کردم اینترنتم رو درست کنم اما نشد که نشد...

منم به پشتیبانی adsl زنگ زدم حالا طرف اصرار داشت که تو حتما از فیلتر شکن استفاده کردی...

حالا از اون اصرار و از من انکار...بهم می گفت خوب اگه استفاده کردی بگو مجازاتت که نمی کنیم...

خوب منم واقعا استفاده نکرده بودم...

خلاصه اونا هم نتونستن کاری انجام بدن...

الان هم مجبور شدم آنتی ویروسم رو remove کنم تا اینترنتم درست شه...

برم ببینم می تونم دوباره بدون مشکل نصبش کنم یا نه...

پس فعلا...

آدیوس...(خداحافظ در زبان اسپانیایی)