سلام...حالتون خوبه؟

انقد دیر به دیر مینویسم هر وقت میام باید یه سلام علیک حسابی بکنم...البته بازم جای شکرش باقیه که فاصله

بین آپام هنوز به ۱ ماه نرسیده...!!!!

تیتر این پست تضمین از شعریه که نگار هفته پیش داشت می خوند...

اردیهشت مردم...اردی جهنم ماست...!!!

مرجع ضمیر ما هم که طبیعتا قشر دانش آموز می باشد...!!!((:

هفته پیش خیلی امتحان داشتیم...ولی این هفته تو مدرسه بیشتر به صفا سیتی! گذشت...!!!

برای معلما کلی صندلی داغ گرفتیم...از معلم آمارمون که فقط کم مونده بود به قول بچه ها سایز کفش شوهرش

 رو بپرسیم...!!!

یه عالمه هم از معلما وقت آزاد گرفتیم...سر زنگ معلم ریاضی به شدت پایمون هم بچه ها تا میتونستن خوندن

و زدن و رقصیدن...!!!!

کیکم گرفتیم...روش نوشته بود:دانش آموختگان....(اسم مدرسمون)با آرزوی موفقیت....

می خواستیم پیتزا هم بگیریم که معاونین و مدیر بسیااااار محترم مدرسه به دلایل نا معلوم نذاشتن...

این هفته با تمام خوش گذشتن هاش پرکار هم بود از جهاتی البته....!!!

یه دسته برگه شیمی داشتم که باید صحیح می کردم...از شانس بد من هم همش مسئله استوکیومتری بود...

پروژه آماری مشترک من و نگار هم که رسما بیچارمون کرد...

کلی نمودار میله ای و دایره ای و جدول توزیع و واریانس و ضریب تغییرات و....حساب کردیم...

۱ ساعت پیشم دادمش به بابام که بره پرینت بگیره...پرینتر خودم خرابه....

و یه چیز دیگه...این هفته باز هم با تمام خوبی هاش لحظه های تلخ هم داشت...

نه این که انفاق خاصی افتاده باشه...نـــــــه....اما  تموم شدن مدرسه و جدا شدن از بچه ها...مخصوصا نگار...

که متاسفانه هم مدرسه ای نشدیم خیلی منو دلتنگ می کنه...

البته دوستی اصلا به همکلاسی بودن و هم مدرسه ای بودن ربطی نداره...ولی خب دیگه...

فردا هم که روز آخر مدرسس...تقریبا می تونم بگم دوران مدرسه دیگه تموم شد...چون تصورم اینه که  جو پیش

دانشگاهی با پایه خیلی فرق می کنه...

 

پ.ن۱: واسه حرفای ناگفته سکوت و نقطه چین بسه...

           دیگه چی می خوام از دنیا...؟

           تو رو دارم...همین بسه...

 

پ.ن۲:به معلم ریاضیمون میگیم نظرت درباره ما چیه؟؟؟

میگه چی بگم والا...همتون شیطون و رقاصین...!!!

 

پ.ن۳:امتحان نهاییامون از ۲۵ اردیبهشت شروع میشه...

 

بعدا نوشت:امروز درست همون طور که دیشب فکر می کردم...کلی تو مدرسه گریه کردم...نه فقط من...

خیلی از بچه هامون گریه کردن...به خاطر آخرین روز مدرسه...

اصولا من برعکس خیلی از دخترا خیـــــــــــــــــــــــلی کم گریه می کنم...یادم نمیاد تا به  حال با فیلم یا آهنگی

گریه کرده باشم...۳ سال تو این مدرسه بودم و تو این۳ سال هیچ کس گریه کردن منو ندید...اما امروز...

(من اینجوریم که گریه نمی کنم...نمی کنم...نمی کنم...اما زمانی که برم تو مود گریه حداقل تا ۲۴ ساعت خیلی

زود اشکم درمیاد...)

نگار برام خاطره خوند و من هم براش یه خاطره خوندم...عکس گرفتیم با بچه ها...خداحافظی کردیم...

البته من و نگار  همدیگه رو می بینیم انشالله...