و بالاخره اولین پست سال 92...اصغاث احلام...!!!
سلام...خوبین؟
چقدر غیبت این سریم طولانی شد...!!!!![]()
![]()
این که این روزا نمی نوشتم...دلیلش کمبود سوژه نبود...سرم شلوغه و واقعیتش اونقدر روزا برام زود می گذره
که اصلا حس نمی کنم حدود ۲۰ روزه که اینجا رو آپ نکردم...
عید ۹۲ خوش گذشت...۴-۳ روزش چندان جالب نبود...اما روزای خوب هم زیاد داشت...
ولی خودمونیمااا...!!!چقد برنامه های سال تحویل امسال بیخود بود...!!!
تو عید امسال یه کتاب خوندم از خالد حسینی به اسم بادبادک باز...با این که با سبک کتاب هایی که من میخونم
متفاوت بود (من معمولا رمان هایی که انتخاب می کنم جز ادبیات کلاسیک هستن...تو مایه های همون ۱۰۰
کتابی که باید قبل از مرگ خوند...فهرستش تو پستای شهریور هست...)و درباره چند شخصیت افغانی نوشته
شده اما من واقعا دوستش داشتم...
این کتاب رو دایی پدرم به عنوان عیدی بهم داده بود...کلا یکی از اخلاقای ایشون که من خیلی دوستش دارم
همینه که به کتاب خوندن خیلی اهمیت میده و از وقتی که من خیلی کوچیک بودم بهم کتاب عیدی می داد...
خیلی کتاب ازش هدیه گرفتم...قصه های تن تن...ماتیلدا...آلیس در سرزمین عجایب...زندگینامه دانشمندان...
خانه خودمان...چراغ ها را من خاموش می کنم...بلندی های بادگیر...و این آخری بادبادک باز...
و من عاشــــــــــــــــــــــــــــق کتابم...چیزای خیلی کمی تو دنیا هستن که به اندازه کتاب دوستشون داشته
باشم...آخرین روز تعطیلات هم طبق عادت رفتم شهر کتاب نزدیک خونمون...و کتاب قصه های امیرعلی رو خریدم
امیرعلی نبویان...اونایی که رادیو ۷ رو مثل من دوست دارن می شناسنش...خیلی کتاب با نمکیه....
چقدم کتاب گرووووون شده...!!!!
البته تو این عید خوب هم درس خوندم...۱۶ فروردین آزمون جامع داشتم...بابام برام برنامه ریزی کرد و خدا رو شکر
همه کتابا رو تقریبا یه مرور کردم....طبق معمول اکثر عیدها هم مسافرت نرفتیم...
آهان...این اصغاث احلام که نوشتم یعنی خواب های پریشان...!!!
چند شب پیش خواب دیدم تو کوچه منتظر بابامم که بیاد بریم مسافرت...بعد دیدم بابام پیاده اومد...
به بابام گفتم...پس ماشین کو؟؟؟!!!گفت تو پارکینگو ندیدی؟؟؟بعد در پارکینگو باز کرد...
۲ تا ماشین سفید مثل هم...اون وقت جلوشون شبیه BMW بود،پشتش شبیه پراید...!!!!![]()
![]()
![]()
به بابام میگم اسم این ماشینا چیه؟؟؟میگه...شــــــــــــــــــمال...!!!!!
بعد پرسیدم حالا قیمتش چقدره؟میگه دونه ای ۶ میلیون خریدم...!!!!!!![]()
![]()
![]()
تو خواب با اینکه از ماشینا خوشم نیومد خوشحال شدم با خودم فکر کردم حتما بابام میخواد یکی از ماشینا رو سال
دیگه که گواهینامه گرفتم بده به من...ازش پرسیدم حالا چرا دوتا؟یکیش برای منه؟؟؟
بابام:نه دختر جان...دلایل اقتصادی داره....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
مثلا می خواستم فقط همین خوابو به عنوان پست تعریف کنم...اما باز هم طبق معمول کلی نوشتم...و بازم کلی
همین پستو ادامه می دم تا تمومش کنم...!!!![]()
اصلا یکی از چیزایی که باعث میشه کم بنویسم همینه...وقتی شروع کنم دیگه نمی تونم ولش کنم یه دفعه ۱۰
صفحه تو دفتر خاطراتم می نویسم...!!!خیلی وقتا هم کلی تو ذهنم می نویسم...و چقدم قشنگ میشه...
اما نمی نویسمشون و یادم میره...!!!![]()
من اگه میخواستم همه چیزایی که تو ذهنم میادو اینجا بنویسم...این جا روزی ۳ بار آپ می شد...!!!
خب...دیگه چی میخواستم بگمممم؟؟؟!!!!
یادم نمیاد...بریم تو پی نوشتا ببینم چی یادم میاد بنویسم...؟!
پ.ن۱:بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
حافظ
پ.ن۲:یکی از مترادفای بهار برای من حساسیته...!!!یه دفعه ۸-۷ تا عطسه پشت سر هم...
جیبام هم که همیشه پر دستمال کاغذی...
پ.ن۳:پی نوشت فکر می کنم حداقل ۱ سال و چهار ماه ثابت این وبلاگ...ببخشید اگه کم می نویسم...دیر نظر
جواب میدم...کم بهتون سر می زنم...
پ.ن۴:نمی دونم این جا خواننده خاموش داره یا نه...!خودم خواننده خاموش بعضی وبلاگام که خیلی منتظر آپ
کردنشون می مونم...
پ.ن۵:انقد خوشحالم داره تابستون میشه...
چند روز پیش با حس کردن بوی طالبی خیلی حس و حال تابستون بهم دست داد...
پ.ن۶:اگرچه حرف دلم را به هیچ می گیری...در آرزوی سلام دگر...خداحافظ...
پ.ن۷:دوست دارم این شکلکو...
فعلا...
بعدا نوشت:
روز مــــ♥ــــادرمبــارک..:)
در میان هر سیب دانه محدودیست