آخرین شب آرامش...؟؟؟!!!

 

خداحافظ... ای شب زنده داری....

خداحافظ...ای خوابیدن تا لنگ ظهر...

خداحافظ...ای وبــــــــــگردی طولانی...

خداحافظ...ای نیم ساعت به نیم ساعت چک کردن نظرات وبلاگ...     تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

خداحافظ...ای شب های آرامــــــش...

خداحافظ...ای بیکاری مفـــــرط...

خداحافظ...ای فصل بادبادکای رنگی...ای تابستـــــــــــــــــــووووون....

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

سلام...ای صبح ساعت ۶ بیدار شدن...

سلام...ای انتظار پنجشنبه جمعه...

سلام...ای تست و نکته...

سلام...ای نمره مستمر...

سلام...ای پرسش کلاسی...

سلام...ای امتحان نهایی...     

سلام...ای کارنامه مهـــــم سال سوم...

 

بلـــــــــــــــــــــــــــــه دیگه...فکر می کنم این ۷ تا خداحافظ و سلامی که اون بالا ردیف کردم...

به وضــــــــــــــــــــــوح هدف این پستو نشون بده...

بالاخره تابستونم تموم شد و به امید خدا ما فردا سال سوم تجربی رو شروع می کنیم...

امیدوارم که سال تحصیلی جدید سال خوبی برای من و دوستام و همه محصلا باشه...

برای من که این ۲ سال آخر خیلی مهمه...واقعا می خوام از روز اول مهر یه جوری شروع کنم که به هدفم

برسم...

دلم می خواد ۲ سال دیگه..نه حتی از ۲ سالم کمتر مونده...بیام اینجا بگم...من پزشـــــــــــــــــــــکی قبول شدم... 

بعدا نوشت:کلی پی نوشت نوشته بودم...با گوشی تایید کردم پستو...همش پرید...نمی دونم چرا؟؟؟

چکیدشو بخوام بگم اینکه...سلام و خداحافظی های بالا رو با ریتم سلام آخر احسان خواجه امیری بخونید...

عنوان این پستو برای این گذاشتم آخرین شب آرامش که وقتی امتحانا تموم شد یه پستی گذاشته بودم با

عنوان اولین شب آرامش گفتن برعکسشم داشته باشم...و...

 

چقد خوبه که تو هستی...

 

 چقد خـــــوبه که تو هستی...

 چقد خوبه تو رو دارم...

 چقد خوبه که از چشمات....می تونم شعر بردارم...

 تو که دلواپسم میشی...همه دلواپسیم میره...

 شاید این واسه تو زوده...یا شاید واسه من دیره...

 واست زوده بفهمی من...چرا آواره ی دردم...

 واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم...

 واسم دیره پشیمون شم...چه خوبه با تو شب گردی...

 واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی...

 نه اینکه بی تو ممکن نیست...

 نه اینکه بی تو می میرم...

 به قدری مسریه حالت که دارم عشق می گیرم...

 همه دلشورم از اینه که عشق اندازه آهه...

 تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاه...

 واست زوده بفهمی من...چرا آواره ی دردم...

 واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم...

 واسم دیره پشیمون شم...چه خوبه با تو شب گردی...

 واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی...

ســـــــــــــــلام دوستای خوبم...این ترانه مسری بود...از آلبوم یه خاطره از فردای احسان خواجه امیری...

من این آهنگو خیــــــــــــــــــــلی دوست دارم...مخصوصا قسمتایی که پر رنگ کردم...

به خاطر همینم یه پستو بهش اختصاص دادم...

 

پ.ن۱:آهنگ وبلاگمو عوض کردم...همین آهنگ مسری رو گذاشتم...

پ.ن۲:این روزای آخر تابستون حوصلم خیلی سر میره...

پ.ن۳:با تغییر فصل مکانیزم بدن منم تغییر می کنه انگار...صبحا زود بیدار میشم...ظهرها می خوابم...

پ.ن۴:امروز رفته بودم یه سری به مدرسه بزنم...معاونمون می گفت قبولی پزشکی دانشگاه تهران

و شهید بهشتی هم داشتیم...خیلی خوشحال و امیدوار شدم...

پ.ن۵:امیدوارم با شروع پاییز حساسیتم عود نکنه...

پ.ن۶:هر چند که هر وقت اینو میگم برعکس میشه...اما احتمالا قبل از یک مهر دوباره آپ می کنم...

پ.ن۷:هر چی من عاشق زیستم...بابام عاشق ادبیات و تاریخ و جغرافی و این جور چیزاست...رشته خودشم

انسانی بوده...اقتصاد خونده...از کتاب درسیم که بی نهایت خوشش میاد...هی کتابای منو برمیداره میخونه...

الانم نشسته روی تخت و داره کتاب ادبیات امسالمونو می خونه...

ولی از زیست شناسی خیلی بدش میاد...اصلا به زیست نگاهم نمیکنه...ولی هر وقت کتاب جغرافی سال پیشمو

می بینه...میگه...به به...کتاب یعنی جغرافی...آدم ورق می زنه...حالش جا میاد...

تو این مورد اختلاف نظر داریم...ولی کلا اخلاق و سلیقه و چهره من خیــــــــــــــلی شبیه بابامه... 

فصل بادبادک های رنگی...

 

نمی دونم چرا؟؟؟!!!

اما همیشه یه همچین تصویری:

منو یاد تابستون میندازه...

کلا یکی از مترادفای تابستون تو ذهن من فصل بادبادک های رنگیه...

شاید چون بچه که بودم تابستونا خانواده ما و عموم با هم می رفتیم شمال و حتما کایت می خریدیم

و با دختر عموم کنار ساحل بازی می کردیم...

یادش بخیــــــــــــــــــر...با کلی شوق و ذوق کنار ساحل می دویدیم که کایتامونو هوا کنیم...

بعد یهو نخ کایتا به هم گره می خورد و...

شکل یکی از کایتا یادمه...سفید بود با کلی شکلک لبخند صورتیروش...

دلم می خواست اوایل تابستون یه پست درباره بادبادک بذارم....اما نشد...

محرک امشب برای گذاشتن این پست هم خاطره ای بود که ۲۸ اردیبهشت امسال تو دفتر خاطراتم

نوشته بودم...اینم عکس قسمتی از اون خاطره که ۴ روز قبل از امتحان زیست نوشته بودم:

و چقدر زود تموم شد...فصل بادبادکای رنگی...

خوب بود...خیلی خوب بود...مثل همیشه...

اما شاید نه اون طوری که من برنامه ریزی کرده بودم....و انگار راسته که میگن کار دنیا برعکسه...

فکر می کردم چون تابستون امسال...تابستون قبل از سال سومه و سال دیگه درگیر پیش دانشگاهیم...

امسال باید خیلی خاص باشه و خوش بگذره...

برای تابستون امسال خیلی برنامه داشتم...فکر می کردم حالا که زبانم تموم شده حتما میرم کلاس

موسیقی....کلی از کتابایی که دوست دارم می خونم...چندتا مسافرت میرم و....

فکر می کردم آلبوم تو تابستون منتشر میشه و بعدش حتما کنســــــــــــــــــــــــــــــرت...

اما ۲۶ شهریور هم داره به پایان میرسه و خیلی از کارایی که می خواستمو نکردم...

اما مجموعا تابستون خوبی بود اما نه به خوبی تابستون ۹۰...

 

پ.ن۱:بابام میگه خیلی زیاد از کامپیوتر استفاده می کنی...راست میگه!!!

و از اول مهر حتما ساعت استفادشو کم می کنم...

پ.ن۲:امیدوارم روزای آخر تابستون بهتون حســــــــــــابی خوش بگذره...!!!

بعدا نوشت:دختـــــــــــــــــــــــــــــــر خانومای گــــــــــــــــــــــــــــــــــل....

                                                   روزتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...!

وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است...

 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام....

اومدم بگم ما باز داریم می ریم...مسافــــــــــــــــــــرت...

یه چند روزی نیستم مجددا...نمی دونم چند روز...!!!؟؟

 

تو این پست هم می خوام براتون شعری از "محمد حسین نعمتی"بذارم که خیــــــــــلی دوستش دارم...

 

 برگی به دستم بود گفتم : آخرین شعر است
 بعد از تو شاعر نیستم گفتی : همین شعر است

 گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی
 اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است

 بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست
 در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است

 من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد
 وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است

 آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد
 دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

 

پ.ن۱:این عکس از اولین عکسایی بود که از وقتی کامپیوتر خریدم...دارمش...یه زمانی خیلی دوستش

داشتم...

پ.ن۲:این آلبوم معلوم نیست کی می خواد بیاد....؟!باز اومدن نیومدنش رو هواست...

پ.ن۳:شهریور...همچنان به طرز فجیعی سریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــع می گذره...!!!

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب...

 

سلام دوستای خوبم...خوبین؟

آپ امروز باز هم یه شعریه که خیلی دوستش دارم...از فاضل نظری...

 

 بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
 آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

 همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
 در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست


 آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
 بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

 بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
 مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
 و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست

 

پ.ن۱:کاش دنیا به همان اندازه که میگویند،کوچک باشد،آنوقت،تو هرچقدر هم که دور باشی،نزدیکی...

پ.ن۲:دو روز پیش کتابامو گرفتم...دیگه حسابی دارم بوی پاییز رو احساس می کنم...

پ.ن۳:در طی نوشتن این پست داشتم با دوستی صحبت می کردم...که داریم وارد یازدهمین سال 

دوستیمون می شیم...یعنی از اول دبستان تا الان...و اگرچه راهنمایی  و دبیرستان تو یه مدرسه نبودیم

اما دوستیمون قطع نشده...و امیدوارم عمرش بیشتر هم بشه...حدود ۲ سال و نیمه که همدیگه رو 

ندیدیم...برای فردا با هم قرار گذاشتیم...

دوستی من و نگار هم داره وارد ششمین سالش میشه...یعنی از اول راهنمایی تا الان...

خوشبختانه تو یه مدرسه ایم و هم رشته...امیدوارم امسال همکلاسی هم بشیم...و عمر دوستیمون

هم همیشگی باشه...دوستی ها به نظر من خیـــــــــــــــــلی ارزشمندن...

پ.ن۴:بهتون گفته بودم مانتوی مدرسمون بنفشه...؟؟؟سوم دبیرستان...بنفش؟؟؟!!!

البته الان دیگه ازش خوشم اومده...

 پ.ن۵:راستی اون فیلمو دوباره دانلود کردم...واقعا قشنگ بود...

خب دیگه...تا پست بعدی خدانگهدار...

 

بعدا نوشت:بعد از کلی غرغر و اعتراض به ناظم ها و....بالاخره من و نگار بعد از سه سال همکلاسی شدیم

البته اول و دوم راهنمایی هم همکلاسی بودیم...

الان دیگه تصمیم ندارم ناظممونو هیدرولیز کنم...!

بنده خدا قبل از اینکه از مدرسمون بره یه خدمتی به ما کرد....

 

خوبا!تو خوش ترین غزل عاشقانه ای...

 

سلاااام...

آپ امروز همون شعریه که تو پست قبلی می خواستم بذارم...

شعری از محمد ذکایی(هومن)...

 

 به جانِ این درخت ، تو جشنِ جوانه ای
 سر سبزیم ز توست که سبز آشیانه ای

 خون بهار در رگ من موج می زند 
 گل می کنم به شوق تو با هر بهانه ای

 آه ای پریچه ، خانه ی من از تو روشن است
 بر این دریچه ، جلوه ی ماه شبانه ای

 دست خدا سرشته تو را چون فرشته ها
 خوبا! تو خوش ترین غزل عاشقانه ای

 حقا که شعر ناب ز تو آب می خورد
 ای خوش تر از خیال ، عجب نازکانه ای

 با آن تن رسیده ، تو شیرین تری ز جان
 ای میوه ی جوان ، تو عجب نوبرانه ای

 ای نازنین ، به دیده ی من نقش خود ببین
 بنگر در این حقیقتِ روشن ، فسانه ای

 شب را درون چشم تو بیتوته می کنم
 چونان مسافری که در آید به خانه ای

 یک شعر تر بخوان به ترنم ز جویبار
 تا بشکفم چو گل به طنین ترانه ای

 غم نیست گر جهان همه بیگانگی کند
 وقتی تو بی مضایقه با من یگانه ای

 

پ.ن۱:شهریور داره به سریع ترین شکل ممکن تموم میشه...

پ.ن۲:چند روزه حسابی افتادم تو خط دانلود فیلم خارجی....princess diaries,atonement,...

الانم می خوام بذارم یه فیلم دیگه دانلود بشه...

پ.ن۳:حوصلم به طرز فجیعی سر رفته...فردا هم آزمون دارم...ولی حوصله ندارم درس بخونم...

همش دلم می خواد یه کار جدید انجام بدم...ولی نمی دونم چــــــی؟؟؟!!!

پ.ن۴:روز خوبی داشته باشید...

 

بعدا نوشت:یعنی الان دلم می خواد خودمو کامپیوتر و اینترنتو با هم نابود کنم....

فکر کن بعد از چندین ساعت منتظر موندن برای دانلود یه فایل ۷۰۰ مگابایتی دانلود برسه به ۹۰ و چند درصد

بعد یه دفعه قطع بشه....این شکلکا به هیچ وجه نمی تونن اوج عصبانیت منو نشون

بدن...لطفا آیکون عصبانیت در حد انفجارو برای من در نظر بگیرید...

ضمنا الان ۱۲ شبه....همون فیلمی هم که می خواستم بذارم برای دانلود پریده...

ای خداااااااااا....

گیلاس...

 

سلام دوستای گلم...!

خوبین؟سلامتین؟خوش می گذره؟

اول می خواستم تو پست امروز یه شعر بذارم و خاطره ای که تعریف کردمو به عنوان پی نوشت بذارم...

بعد دیدم خیلی طولانی شد...گفتم اون شعرو بذارم برای پست بعدی...تو این پست فقط خاطرمو تعریف

کنم...

یکی دو ماه پیش رفته بودیم خونه یکی از دوستای خانوادگیمون...

این خانواده یه پسر ۷،۸ ساله دارن که اسمش علی هست...و قبل از این که دنیا بیاد هم ما با خانوادشون

رفت و آمد داشتیم...در واقع از وقتی که دنیا اومده منو میشناسه و چون من بچه ها رو خیلی دوست دارم...

خیلی رابطه خوبی با من داره...انصافا هم بچه مودب و خوبیه...

اون موقع که ما رفتیم خونشون تیر بود و فصل گیلاس...منم که عاشـــــــــــــــــق گیلاسم...

برام میوه که آوردن...وقتی شروع کردم به میوه خوردن اول از گیلاس شروع کردم و دست به بقیه میوه ها

نزدم...

یه دفعه ازم پرسید:کم خونی داری؟؟؟؟؟!!!

من:نــــــــــه...چطور مگه؟؟؟!!!

با یه لحن متفکرانه ای گفت:هیچی...همینطوری پرسیدم...

یه کم با خودم فکر کردم...با خودم گفتم چی باعث شد فکر کنه من کم خونی دارم؟؟!!!

شاید رنگم پریده....!!!

دوباره ازش پرسیدم:حالا چی شد ازم پرسیدی کم خونی دارم؟

گفت:آخــــــــــــــــــــه گیلاس خون سازه...تو هم داشتی تند تند گیلاس می خوردی...!!!

پ.ن۱:عکس بالا رو که دیدم این خاطره یادم اومد...

پ.ن۲:بالاخره آلبوم احـــــــــــــــــــــــسان خواجه امیری مجوز گرفت...

پ.ن۳:شهریور عجیـــــــــب زود می گذره...

پ.ن۴:دارم یه فیلم دانلود می کنم به اسمprincess diaries...به نظر فیلم قشنگی میاد...

پ.ن۵:مرسی از نظراتون...حضورتون همیشه خوشحالم می کنه...

 

هیچ کس را نه به اندازه تو!!!

 

سلام دوستای گلــــــــــــم....!!!

امیدوارم حالتون خوب باشه و سرحال و سلامت باشین...

تو این پست می خوام شعر نسبتا کوتاهی از فریدون مشیری بذارم که فوق العاده دوستش دارم...

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

 

 هر چه زیبایی و خوبی كه دلم تشنه اوست

 مثل گل ، صحبت دوست

 مثل پرواز، كبوتر

 می و موسیقی و مهتاب و كتاب

 كوه, دریا, جنگل, یاس, سحر

 این همه یك سو, یك سوی دگر

 چهره همچو گل تازه تو!

 دوست دارم همه عالم را لیک

 هیــــــچ كــــــــس را نه به انــــــــدازه تـــــو!

 

 

پ.ن۱:خیلی گشتم تا یه عکس گل و نت یا یه ساز موسیقی رو پیدا کنم که به دلم بشینه...

از این خیلی خوشم اومد...

پ.ن۲:جمعه خوبی داشته باشید...

بعدا نوشت:نمی دونم براتون پیش اومده یا نه،اما بعضی اتفاقات اون قدر دوست داشتنی اند که آدم دوست داره...

باورشون کنه...حتی اگه ایمان داشته باشه فقط یه رویاست...

من برگشـــــــــــــــــــــــــــتم...!!!

 

سبــــــــــدي هست در انديــــــــشه من 

 كه پر از گـــــــــل بدهم هــــــــديه به تو

غافل از آنـــــــــــــكه تو خود نـــــــاب تري

 يک جـــــــــهان گـــــل بخورد غبطه به تو

 

 

سلام دوستای گلـــــــــــــــــــم...!!!

من برگشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم...!!!

جای شما خالی...مسافرت خوبی بود...تو گنجنامه همدان یه سورتمه ریلی نسبتا پر هیجان هم بود که سوار شدیم

و خیلی خوش گذشت...

 

پ.ن۱:راسته که میگن هیچ جا خونه آدم نمیشه...

با اینکه این دو روز خیلی خوب بود اما من تا وارد تهران شدیم و یه نفس عمیق کشیدم کلی مشعـــــوف

شدم...!!!

حالا شما از مقادیر بالای سرب و انواع و اقسام آلودگی های هوای تهران فاکتور بگیرید...

پ.ن۲:عروسی پریشب تا ساعت ۲ طول کشید و اون قدر بزن و بکوب کردن(اونم با صدای فوق بلند)

 که گوش اینجانب ساعت ۳:۳۰ که بنده می خواستم بخوابم ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت می کشید...

پ.ن۳:ممنون از دوستانی که تو پست قبل برام نظر گذاشته بودن...الان میرم نظرا رو جواب میدم و تایید

می کنم...

 

 

 

بعضی از کتاب ها...

 

بعضي از كتابها ساده لباس مي‌پوشند و بعضي لباسهاي عجيب و غريب و رنگارنگ دارند.
بعضي از كتابها براي ما قصه مي‌گويند تا بخوابيم و بعضي قصه مي‌گويند تا بيدار شويم.
بعضي از كتابها تنبل هستند. بعضي از كتابها زياد مي‌خوابند و هميشه خميازه مي‌كشند.
بعضي از كتابها شاگرد اول مي‌شوند و جايزه مي‌گيرند. بعضي مردود مي‌شوند و بعضي تجديد.
بعضي از كتابها تقلب مي‌كنند. بعضي از كتابها دزدي مي‌كنند.
بعضي از كتابها به پدر و مادر خود احترام مي‌گزارند و بعضي حتي اسمي هم از پدر و مادر خود نمي‌برند.
بعضي از كتابها هر چه دارند از ديگران گرفته‌اند و بعضي از كتابها هر چه دارند به ديگران مي‌بخشند.
بعضي از كتابها فقيرند و بعضي گدايي مي‌كنند.
بعضي از كتابها پر حرفند ولي حرفي براي گفتن ندارند و بعضي ساكت و آرامند ولي يك عالم حرف گفتني در دل دارند.
بعضي از كتابها بيمارند، بعضي از كتابها تب دارند و هذيان مي‌گويند.
بعضي از كتابها را بايد به بيمارستان برد تا معالجه شوند و بعضي را بايد به تيمارستان برد.
بعضي از كتابها كودكانه و لوس حرف مي‌زنند و بعضي از كتابها فقط غر مي‌زنند و نصيحت مي‌كنند.
بعضي از كتابها دوقلو يا چند قلو هستند. بعضي از كتابها پيش از تولد مي‌ميرند. و بعضي تا ابد زنده هستند.
بعضي از كتابها سياه‌پوستند، بعضي سفيد پوست و بعضي زردپوست يا سرخ پوست. بعضي از كتابها به رنگ پوست خود افتخار مي‌كنند و رنگ ديگران را مسخره مي‌كنند…
 
 
 
 
ســـــــــــــــــــــــــــــلام دوستای خوبم...
امیدوارم از متن بالا که از زنده یاد قیصر امین پور هست خوشتون اومده باشه...
 
یکی از چیزایی که من خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بهش علاقه دارم کتابه...
قبلا هم گفته بودم که ۱۰۰ تا کتاب هست که میگن هر کسی قبل از مرگ باید بخونه و قول دادم که لیستشو...
اینجا بذارم...
 
پس اگه می خواین لیست این ۱۰۰ تا کتابو ببینید...به ادامه مطلب سر بزنید...
 
راستی ما فردا می خوایم بریم مسافرت...همدان(آخه اصالتا همدانی هستیم)
الان هم ساعت ۲۳:۱۵ هست...
جای شما خالی ۵ شهریور عروسی دختر دختر خاله بابامه...!!!!
البته ما معمولا خیلی طولانی نمی ریم مسافرت اما چون من عادت دارم که زود به زود نظرات وبلاگمو چک
کنم و جواب بدم گفتم بدونید که فکر نکنید بی وفا شدم...!!!
پس در جریان باشد که ۲،۳ روزی کلا نیستم...!!!
فکر کنم این ماه ۲ بار باید بریم همدان آخه ۲۳ شهریور هم عروسی پسر دایی بابامه...!!!
امیدوارم بهتون خوش بگذره...
 
فعلا به خدای بزرگ می سپارمتون...!!!
 

پ.ن۱:این روزها علاوه بر این ۱۰۰ کتاب خیلی دوست دارم زندگینامه استیو جابز رو بخونم...!!!

پ.ن۲:از روی خیلی از این کتابا مثل غرور و تعصب  و بلندی های بادگیر فیلم ساخته شده...

که دیدن اونها هم خیلی جذابه...لیتشو می تونید تو سایت Imdb با سرچ اسم انگلیسی کتاب پیدا کنید !!!

پ.ن۳:پنجره نیمه باز..یه نسیم ملایم خنک...صدای رعد و برق...بـــــــــــــــوی بارون...و پاییز در راه است...

اینا احساس الان من بودن..امیدوارم همدان هم مثل تهران یه کم بارونی بشه...من عاشق بارونم...

پ.ن۴:خوشحال میشم اگه تو قسمت نظرات برام بنویسین:

۱-کدوم یکی از این کتابا (تو ادامه مطلب) رو خوندید؟؟؟

۲-آخرین کتابی که خوندید چی بوده؟؟؟

۳ـکتاب مورد علاقتون(منظورم از بین کتابای این لیست نیست...کلا میگم)؟؟؟؟

 
ادامه نوشته

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام...!!!

 

شعری از فریدون مشیری که واقعا عاشـــــــــقشم:

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست
.
به شما ارزاني
:

سحري بود و
هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
.
گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته
بود .
من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود
.

مي
گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي
.
اين دل
افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي
!

آسمان،
ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته
اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي
!

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي
به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي
...

من به دنبال دلاويزترين
شعر جهان مي رفتم !

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه
گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي
شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك
گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين
شكفتن !
خورشيد
!
چه فروغي به جهان مي بخشيد
!
چه شكوهي
... !
همه عالم
به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
!

دو
كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند
.

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش
هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو
نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده
دل
غنچه اي مي پرورد،

-
هديه اي مي آورد
-
برگ هايش كم كم باز شدند
!
برگ ها باز شدند
:
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش
!
با
شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،

آراستمش
!
تار
و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام
:
دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم را

من دلاويـــــــــــــــز
ترين شعر جهان يافته ام !

اين گل سرخ من است
!
دامني پر كن ازين گل كه
دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن
!
كه فشاني بر دوست
!
راز خوشبختي هر
كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح
خواهد بخشيد

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو
!
اين
دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو
!
 
دوستم داري  ؟ را از من بسيار بپرس
!
 
دوستت دارم را با من بسيار
بگو

پ.ن۱:چهارشنبه شب و...این جا شب نیست...

پ.ن۲:الان که دارم این پستو ارسال می کنم ساعت ۲ نصفه شبه...هندزفری هم تو گوشمه و رادیو گوش...

می کنم...

پ.ن۳:دلم می خواد کلی پی نوشت اینجا ردیف کنم اما چیزی به ذهنم نمی رسه...!