می شود...

سلاااااام....

ببخشید که این چند وقت دیر به دیر آپ می کنم...واقعا وقت نمی شه...

اما اگه خدا بخواد شنبه دیگه امتحانای نیم ترممون تموم می شه...

فردا هم امتحان فیزیک دارم...برام دعا کنید...

این هم یه شعر که خودم خیلی ازش خوشم اومد...

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود  

 در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها   

 شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در بال
نسیم

 ساقه های هرز این بیشه را یک داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود...

مدرسه ها وا شده...!!!

سلام....!!!

خوب دیگه بالاخره مدرسه ها هم باز شد....

از همین امروز هم کلی درس بهمون دادن...

برای امروز یا بهتره بگم امشب می خوام شعر مدرسه مجتبی کاشانی رو براتون بذارم....

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح                                           
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

خوب دیگه پس تا پست بعدی...

خالق عشق نگهدار شما...

 

گاه می اندیشم...

سلام!!!

خوب همونطور که دیروز گفته بودم امروز یعنی یکشنبه مورخ ۲۷/شهریور/۹۰ سالروز بزرگداشت شعر

و ادب فارسیه و به همین مناسبت من امروز هم می خوام دو تا شعر بذارم:

این ۲ تا شعر از  اشعار مجتبی کاشانی هستن که امیدوارم خوشتون بیاد:

 

گاه می انديشم
که چه دنيای بزرگی داريم
و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا
در چه زندان عبوسی محبوس شديم
چه غريبيم در آبادی خويش
و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش
آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد
ببرد ريشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سايه دهد...
گاه می انديشم
که چه موجود بزرگی هستيم
و چه تقدير حقيری را تسليم شديم
و چه تسليم بزرگی را هستی گفتيم
خوردن و خوابيدن
و خراميدن و خنياگری خود را خشنود شدن
کاش در کالبدم معده نبود
و گلويم تنها
جای آواز و بيان بود - نه بلعيدن نان
کاشکی همواره
کسب نان مثل هوا آسان بود
کاش چشم و دل من سيرتر از اينها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاووس
مثل پوشينه پشمين با ميش
کاش بيماری با ما کار نداشت
يا طبيبان همه عيسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به اين زوديها
کاش ما اهل طبيعت بوديم
مادرم باران بود
کودکانم همه از جنس گياهان بودند
خوابم انديشيدن
بسترم بال کبوترها بود
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی
خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در حبس کنيم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی ...

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

 

عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام دركارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش
ما ازو رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم.

فعلا...  

نیوتون می آسود...

سلام!!!

چه خبر؟حالتون خوبه؟؟

خوب این هم یکی از اشعار مجتبی کاشانی + زندگینامشون...

 

 

نيوتن مي آسود

در پناه سايه در زير درخت

ناگهان سيبي افتاد زمين

نيوتن آن را ديد

سپس از خود پرسيد

كه چرا سوي هوا پرت نشد

 

اكتشافات جهان

اتفاقات بود كه چنين مي‌افتاد

كه كسي مي فهميد

و به ما مي فرمود كه چه چيز چه پيامي دارد

و چه رازي دارند آيات خدا

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

درپي گم شدن كشتي در يك دريا

يا كسي در صحرا

يك كسي مي فهميد كه كجا آمريكاست

يا كجا غار عليصدر، يا كجا قطب شمال

يك كسي مي فهميد

كه بخار قدرتي دارد، نيز

و كسي مي فهميد چه گياهي چه شفايي

و چه دردي چه علاجي دارد

يك كسي مي خوابيد در زير درخت

نيوتن يا داود

گيو يا گاليله،

ترزا يا مريم

و علي يا عيسي

از عدن يا نروژ

اهل ايران يا هند

مصر يا گرجستان

از پرو يا گينه

و فرو مي افتاد

يك گلابي يا سيب

و ترنج و انار...

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نگوييم كسي مي گويد

يكي كسي در جايي

كه زمين مي چرخد

به جهاني مي گفت

گرد خورشيد و بر محور خويش

و اگر گاليله توبه كند

و بگويد كه ـ با تهديد ـ نخواهد چرخيد

باز خواهد چرخيد

آري و زمين توبه نخواهد كرد

خواهد چرخيد

 

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نفهميم كسي مي فهمد

هيچ كس منتظر مهلت خميازه ما نيست

گلم                                                                                                                  

هيچ كس منتظر خواب تو نيست

كه به پايان برسد

لحظه ها مي آيند

سالها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي خوابی

 

قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارد

قرن ها گاه كوتاهتر از ده سالند

گاه صدها سالند

 قرن ها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي ماني

ما از اين قرن نخواهيم گذشت

ما از اين قرن نخواهيم گريخت

با قطاري كه كسان دگري ساخته اند

هيچ پروازي نيست

برساند ما را به قطار دو هزار

و به قرن دگران

مگر انگيزه و عشق

مگر انديشه و علم

مگر آيينه و صلح

و تقلا و تلاش

قرن ها گرچه طلبكار جهانيم ولي

ما بدهكار جهانيم در اين قرن چه بايد بكنيم

هيچكس گاري مار را به قطاري تبديل نكرد

هيچكس ذوق و انديشه پرواز نداشت

هيچكس از سر عبرت به جهان خيره نشد

هيچكس از سفري تحفه و سوغات نداشت

 

من در اين حيرانم

كه چرا قافله علم از اين جا نگذشت

يا اگر آمد و رفت

پدرانم سرگرم چه كاري بودند؟

بر سر قافله سالار چه رفت

و اگر همراه اين قافله گشتند گهي

برنگشتند چرا؟

ما چه كرديم براي دگران

و چرا از خم اين چنبره بيرون شديم

نازنين

زندگي ساعت ديواري نيست

كه اگر هم خوابيد

بتواني آن را تنظيم كني

كوك كني

برساني خود را به زمان دگران

كاميابي صدفي نيست كه آن را موجي

بكشد تا ساحل

و در او مرواريدي باشد

غلطان،

ناياب

هيچ صياد زيردستي نيز

باز بي تر و تقلا

ماهي كوچكي از درياي صيد نكرد

بخت از آن كسي است

كه به كشتي رود و به دريا بزند

دل به امواج خطر بسپارد

و بخواهد چيزي را كشف كند

و بداند كه جهان پر آيات خداست

بشنود شعر خداوندي را در كار جهان

و ببندد كمرش را با عزم

و نمازش را در مزرعه

در كارگهي بگذارد

و مناجات كند با كارش

و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد

و كتابش را بگذارد در زير سرش

و ببيند در خواب

حل يك مسئله را

باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود

ابن سينا

پاستور

گراهام بل

رازي

و اديسون

ادیسون

و ادیسون

            بشود

 

بخت از آن كسي است

كه چنين مي بيند

و چنين مي فهمد

و چنان جام پري مي نوشد

و چنين مي كوشد

بخت از آن سيبي است

كه در آن لحظه فتاد

و از آن نيوتن

كه به آن انديشيد

و در آن راز بزرگي را ديد

خوش به حال آن سيب

خوش به حال نيوتن...

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ

 

زندگینامه زنده یاد مجتبی کاشانی

مهندس مجتبی کاشانی در سال1327 در شهرستان مشهد متولد شد .
چه بسیارند کودکان و جوانانی که به او به چشم یک پدر می نگریستند و در سالگرد پرواز روح بلند این پدر چشم تر می کنند و آهی از اعماق دل بر می آورند و چه کثیرند مردان و زنانی که چند سال قبل برادر و یاوری دلسوز و بزرگوار را از کف دادند و دیدگانشان درغم از کف دادنش پر آب است و سینه هاشان مالامال از درد و دلتنگی ...
مجتبی کاشانی نخستین بذرهای مهر و محبت خویش را در جنوبی ترین نقاط خراسان کاشت. باران عشق برآنها بارید و از خاک خراسان درختی تنومند و سترگ از مهر و مهرورزی رویاند که سایه اش بر سراسر این سرزمین گسترده شد و این است دلیل آنکه پرواز مجتبی و فقدان فیزیکی اش چیزی از احساس با او بودن را در ما و هرآنکه سایه این درخت پربار بر سرش گسترده است نمی کاهد .
هرکجا دردی بود مجتبی در پی درمانش بی درنگ می کاوید و بی دریغ می کوشید و با شب و جهل و فقر می جنگید . آری! همه می رفتند، مجتبی می ماند، قصه ی عشق و عاشقی می خواند.
گاه اشکی ز دیده می افشاند، اسب خود را به هرطرف می راند و دانه های امید می پاشید .
عشق نهان در کلامش بود و مهر عیان در نگاهش. کاشانی پل بود بجای دیوار زان لحظه که دریافت لذت پل بودن را. چه بسیارند مدرسه هایی که همراه شما ساخت که در آن اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند و بیاموزند که عشق بازی به همین آسانی است ...
بی پل قدمی به انتهایی نرسد
آواز کسی به آشنایی نرسد
بی پل نه شکفتنی نه علمی نه سخن
بی پل که تمدنی به جایی نرسد.
مجتبی كاشانی كه مقالات و شعرهایش سرشار از حس شیرین انسان دوستی، عشق و امید است، شلاق باد پائیزی بر جان و تنش را خرید و سرود و افروخت و با پرچم سخن عشق در كهن خاك وطـن ماندگار شد.
مرحوم کاشانی از جمله افرادی بود که برای بلوغ فرهنگ مدیریت درکشورمان تلاش فراوان کرد. او علاوه بر بنیان گذاشتن « جامعه یاوری فرهنگی » که در زمینه ی حمایت از کودکان محروم و مدرسه سازی در جنوب خراسان یا به قول خودش «از خواف تا ابیانه» فعالیت می کند ، در زمینه ی مدیریت منابع انسانی نیز مطالعاتی انجام داد.محتبی کاشانی پس از سالها مطالعه درباره ی مدیریت ژاپنی و تطبیق آن با آموزه های ایرانی- اسلامی، نظریه ای را سامان داد که از آن به عنوان «نقش دل در مدیریت» یاد می کرد وبا همین نام نیز کتابی منتشر ساخت .او شعر نیز می گفت و در شعر خود « سالک» تخلص می کرد. کتابهای « باران عشق» ، «روزنه» ، « به آیندگان» ، « پدیده » ، « ازخواف تا ابیانه » ، « سفر نامه خواف » ، « خویش را باورکن» و « از گاراژ تا کلینیک » آثاری به شعر و نثر هستند که از وی به یادگار مانده اند.

او در نظریه اش تاکید می کند که انسان سه مرکز یا عامل برای انجام کار دارد.جسم او، دل او و مغز او که هر سه، در بوجود آمدن نتیجه ی کار نقش دارند واز فعالیت هریک فرآورده ای حاصل می شود:

فرآورده دل : انگیزه
فرآورده مغز : اندیشه
فرآورده جسم : کار عملیاتی و فیزیکی

اما تا انگیزه یا خواست دل نباشد، اندیشه و کار عملیاتی نیز به خوبی صورت نمی گیرد واز اینرو می توان گفت که کار و اندیشه، فرآورده یا محصول « انگیزه » است. مدیران باید به هر دو مرکز اساسی انسان یعنی هم قلب و هم مغز توجه کنند. پرورش مغز با آموزش و پرورش دل انسان با امور انگیزشی که در واقع بخش هنری مدیریت است ، ممکن است.مجتبی کاشانی به تئوری مازلو نیز تاکید می کند و نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی را نیازهای مرئی ونیازهای اجتماعی( تعلق خاطر و عشق) به بالا را نیازهای نامرئی می داند و گرفتاری مدیران را در این می بیند که نیازهای نامرئی انسان یعنی نیاز به عشق، عاطفه، ارتباط ونیاز به منزلت و احترام ونیاز آخر یعنی خود شکوفایی که همه ی ظرفیت های انسانی او را متجلی می سازد، نادیده می گیرند. به عقیده ی او، امروزه اگر رهبران جای مدیران را بگیرند، سازمان ها موفق می شوند چرا که رهبران هم بردل و هم برافکار توجه دارند .به همین دلیل، ما مدیران مرشد می خواهیم نه مدیران ارشد. مدیران مرشد کسانی هستند که از پایین حکم ( مقبولیت ) می گیرد. به اعتقاد او مشکل ما در سازمانها این نیست که کارکنان مدیر را قبول ندارند ،(همه ی آنها به تحصیلات وکاردانی و تجربه ی مدیر واقفند) مشکل این است که مدیر را دوست ندارند ودوست داشتن به دلیل فضایل اخلاقی مدیر، مهمتر از قبول داشتن وی به خاطر فضایل علمی اوست. مدیر باید به نوعی رفتار کند که اعتماد کارگران و کارکنان خود را جلب کند وآنها او را دوست داشته باشند تا حرفهای مدیر روی آنها اثر کند.
مجتبی در آخرین گردهمایی با صدایی رسا از ما خواست که پس از او دست از یاوری نکشیم پس همراه شو عزیز، همراه شو که چونان گرامیداشت یادش، راه مقدسش را رهرو باشیم و جاده های جدید این راه را بپوییم و در هوای مهرش بپاییم.
او مدیر فیلسوف بود و شاعر. و سرانجام در غروب پاییـزی 23 آذرماه 1383 جان به جان آفرین تسلیم کرد و روح سراسر عشق و ایمانش به آسمان ابدیت پرواز كرد!...
امیدوارم از این مطلب خوشتون اومده باشه...
اگه از این مطلب خوشتون اومده می تونید اشعار دیگه مجتبی کاشانی رو تو پست های بعدی و یا از طریق آرشیو موضوعی دنبال کنید...
 
نظر دادن یادتون نره...
 
به قول مجتبی کاشانی عزیز...
تا پست بعدی خالق عشق نگهدار شما....

می شود شد بهار با یک گل...

سلام!!

خوبین؟؟چه خبر؟؟خوش می گذره؟؟؟

از امروز می خوام براتون در کنار مطالب مختلفی که می ذارم روزی یکی دوتا از اشعار زنده یاد  مجتبی کاشانی  شاعر معاصر و بسیار توانای کشورمون رو بذارم که به نظر خودم شعرهای بسیار امیدوار کننده ای هستن...

آخه می دونید من عاشقشعرهای امیدوار کنندم...

دیگه زیاد پر حرفی نمی کنم...خودتون شعرها رو بخونید و نظرتونو بهم بگین تو این پست فعلا یه دو بیتی ازشون می ذارم:

مي‌شود، سبز بود با يك برگ

مي‌شود، شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

راستی تو پستای بعدی می تونید زندگینامه ایشون هم بخونید...