این روزها...!
خــــــــــــــــــــب...این امتحانا هم امروز با امتحان آمار تموم شدن بالاخره...
از اول هفته هی میام آپ کنم...نمیشه...کلی مطلب به ذهنم رسیده بود که میخواستم بنویسم...
باز این صفحه بلاگفا رو باز کردم همش از ذهنم پرید...
حالا الان میگم یادم رفته چی میخواستم بنویسم آخرش یه پست طولانی مینویسم با شونصدتا پی نوشت...![]()
حالا چیزایی که میخواستم بگمو موردی مینویسم که یکی یکی یادم بیاد...
دیروز نگار مصراع دوم یه شعرو میگفت ولی مصراع اولشو هیچ کدوممون یادمون نمیومد...
پیداش کردم...شعر خیلی قشنگیه...میذارمش اینجا...
وقتی دل رسوایی میرفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مُهر تو بر لبها
وی شور تو در سرها وی سرّ تو در جانها
تا عهد تو در بستم ، عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فرو شوید دست از همه درمانها
گر در طلبت رنجی مارا برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهل است بیابانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دورانها

پ.ن۱:روزای اول هفته خیلی نگران یکی بودم...
امیدوارم که الان حالش خوب خوب باشه...
البته خوبه الان...![]()
پ.ن۲:مستاجرای طبقه پایینمون امروز رفتن بالاخره...خیلی آدمای عجیبی بودن...
تو این یکسال که ما واقعا نفهمیدیم اینا چند نفرن...؟!!حالا این هیچی...فکر کن ۱ نصفه شب شروع
میکردن جارو برقی کشیدن...مبلا رو از این ور خونه می کشیدن اونور...
دعواهاشون که دیگه فاجــــــــــــــــــــعه...بی اغراق ۹۰ درصد این شبایی که تو این خونه بودن به طرز
فجیعی با هم دعوا می کردن...فحشای خیلی ناجوری هم به هم میدادن...باور کنید یه چیزایی میگفتن
که من از شنیدنشم خجالت می کشیدم...![]()
وای وای وای...خرداد ۹۱ هم نامزدی دخترشون بود...همه پنجره ها رو باز کرده بودن...باندا رو گذاشته
بودن تو اتاق خواب اون وقت تو پذیرایی می رقصیدن...وقعا نمی دونم هدفشون از این کار چی بود؟؟؟!!!
حالا این ماجراها مصادف شده بود با چی؟؟؟؟!!!با شب امتحان هندسه من بدبخت...
اجدادم اومدن جلوی چشمم تا تمومش کنم...الان هر وقت اسم هندسه میاد یاد آهنگ ناری می افتم...
هــــــــــــــــــزار بار اون شب گوش کردنش...
حالا باز ما چون طبقه بالا بودیم خیلی اذیت نمیشدیم...همسایه طبقه دوم بنده خدا یه خانم مسن
خیلی محترم و باشخصیته...پارکینسون داره...میگه تو این مدت در اثر این سر و صداها کلی لرزشش
بیشتر شده...خلاصه نمیدونم مالک طبقه سوم اینجا رو دقیقا از کجا پیدا کرده بود؟؟؟!!!
پ.ن۳:حجم پی نوشت بالایی رو دارین؟؟!!!![]()
پ.ن۴:میشه خدا رو حس کرد...تو لحظه های ساده...
بعدا نوشت۱:دلم یه ساندویچ پـــــــــــــررر چیپس میخواد تو سینما با یه فیلم خوب+پاپ کورن...
حالا اصلا بخورم نیستمااااا....![]()
بعدا نوشت۲:استاد همایون خرم درگذشت...خیلی ناراحت شدم...![]()
خاطره داشتم با دوستی و غوغای ستارگان و رسوای زمانه...روحش شاد...![]()

در میان هر سیب دانه محدودیست