آخرین روز تابستون...

سلام... 

برای هزارمین بار تو وبلاگم آرزو می کنم حالتون خوب خوب باشه...

آخی امروز آخرین روز تابستونه...

چقدر زود گذشت امسال اما خدا رو شکر خوب بود...

یادش بخیر سال پیش همین روز بود که آلبوم یه خاطره از فردای احسان خواجه امیری منتشر شد...  

تازه عروسی هم داشتیم...عروسی دختر دایی بابام بود...  

راستی امروز پنجمین سالگرد اومدن ما به این خونمون هم هست...

و خلاصه این که 31 شهریور برای من پر از خاطرات قشنگه...

امیدوارم 31 شهریور امسال هم روز خوبی برای هممون باشه...

بای بای  
 

امروز...

سلام!!!  

حالتون چطوره؟

این عکس رو به مناسبت جشن شکوفه ها و اولین روز ورود کلاس اولی ها به مدرسه گذاشتم...

راستی شما امسال کلاس اولی دارین؟؟؟

ما امسال یه کلاس اولی داریم که اسمش نازنین زینبه...

که امیدوارم نازنین و همه کلاس اولی هایی که امروز رفتن مدرسه موفق باشن و تو مدرسه حسابی

بهشون خوش بگذره...

راستی خدا رفتگان همه رو بیامرزه امروز مادربزرگ یکی از دوستای من به رحمت خدا رفت...

پس ازتون خواهش می کنم یه فاتحه برای آمرزش روح همه کسانی که دستشون از دنیا کوتاهه...

و مادربزرگ دوست من بفرستین...

امروز احتمالا با یه پست جدید برمی گردم...

پس فعلا خداحافظ...  














لبخند...

سلام!!!

امیدوارم امروز هم حالتون خوب باشه و سرحال و سلامت باشین...

فعلا برای این پست حرف زیادی ندارم...

وقتی لبخند به دنبال جایی برای نشستن می گردد دعا می کنم لب هایت در همان نزدیکی باشد...

امیدوارم شاد و سرزنده و خندون باشید...

فعلا...  

 

گاه می اندیشم...

سلام!!!

خوب همونطور که دیروز گفته بودم امروز یعنی یکشنبه مورخ ۲۷/شهریور/۹۰ سالروز بزرگداشت شعر

و ادب فارسیه و به همین مناسبت من امروز هم می خوام دو تا شعر بذارم:

این ۲ تا شعر از  اشعار مجتبی کاشانی هستن که امیدوارم خوشتون بیاد:

 

گاه می انديشم
که چه دنيای بزرگی داريم
و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا
در چه زندان عبوسی محبوس شديم
چه غريبيم در آبادی خويش
و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش
آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد
ببرد ريشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سايه دهد...
گاه می انديشم
که چه موجود بزرگی هستيم
و چه تقدير حقيری را تسليم شديم
و چه تسليم بزرگی را هستی گفتيم
خوردن و خوابيدن
و خراميدن و خنياگری خود را خشنود شدن
کاش در کالبدم معده نبود
و گلويم تنها
جای آواز و بيان بود - نه بلعيدن نان
کاشکی همواره
کسب نان مثل هوا آسان بود
کاش چشم و دل من سيرتر از اينها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاووس
مثل پوشينه پشمين با ميش
کاش بيماری با ما کار نداشت
يا طبيبان همه عيسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به اين زوديها
کاش ما اهل طبيعت بوديم
مادرم باران بود
کودکانم همه از جنس گياهان بودند
خوابم انديشيدن
بسترم بال کبوترها بود
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی
خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در حبس کنيم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی ...

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

 

عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام دركارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش
ما ازو رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم.

فعلا...  

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست...

این شعر یکی از اشعار مورد علاقه خودم از سهراب سپهریه،شعر شاد و امیدوار کننده ایه امیدوارم لذت ببرید:

 

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

این عکس رو هم اتفاقی پیدا کردم،خودم از شعرش خیلی خوشم اومد امدوارم شما هم لذت ببرید...

خوب دیگه تا فردا که با شعر ها و مطالب جدید بر میگردم...  









این هم روز بزرگداشت شعر و ادب فارسی...

  

اولین شعر رو از شهریار می ذارم که روز بزرگداشتشه...

 

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست
دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌ی تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی تست
ای کلید در گنجینه‌ی اسرار ازل
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه‌ی تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌ی تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه‌ی تست








 

تاریخچه ورزش زورخانه ای...

ورزش زورخانه‌ای یا ورزش باستانی نام مجموعه حرکات ورزشی با اسباب و بی اسباب و آداب و رسوم مربوط به آن‌هاست که در محدوده تاریخی و فرهنگی ایران از گذشته‌های دور رواج داشته‌است.

ورزش‌های زورخانه‌ای نام دیگر آئین پهلوانی و از ورزش‌های سنتی و بنام ایرانیان است. جایی که در آن به ورزش باستانی می‌پردازند زورخانه نام دارد.

ورزش باستانی در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۸۹ در فهرست میراث معنوی یونسکو از سوی ایران به ثبت رسید.

ورزش و انجام حرکات پهلوانی جز فعالیتهای اصلی روزمره ایرانیان در دوران باستان بوده‌است. جامعه آن زمان ارزش خاصی برای ورزشکارانی قائل می‌شد که برای قدرت بدنی و شجاعت روحی که دراختیار داشتند، شکرگزار بوده‌اند.

بر پایهٔ تاریخ، زورخانه در حدود هفتصد سال پیش (قرن ۷ خورشیدی) بوسیلهٔ محمود معروف به پوریای ولی که ظاهراً از مردم خوارزم بوده و گویا در سال ۷۷۲ ه.ق. درگذشته‌است به صورت امروزی بازسازماندهی شد. با این حال بر پایهٔ رفتار و منش تاریخی و اسطوره‌های ایران زورخانه می‌تواند حداقل در ایران تاریخی بسیار کهن‌تر داشته باشد. چرا که مردم ایران که از ابتدای تاریخ خود به پهلوانی و کشتی گیری و آمادگی جسمانی نیاز مبرم داشته‌اند تا بدستور زرتشت پیغمبر باستانی‌اش خود را برای یاری اهورا مزدا در چالش با اهریمن نیرومند سازند. به همین روست که هماره ضعف و زبونی را مذموم شمرده‌اند، در اوستا، نامه مینوی آئین زرتشت چنین آمده‌است:

« پهلوانی مردانه را میستائیم که بمردان گشایش دهد، که بهوش گشایش دهد، که تندتر از تند و دلیرتر از دلیر است که بسان بهره‌ای ایزدی به مرد رسد و مردان را در گرفتاری رهائی بخشد.  »

جایگاه زورخانه پس از اسلام، در زنده‌کردن نهضت ملی ایران و ستیز با بیگانگان و نیز رستاخیز زبان فارسی و فرهنگ و آیین افتادگی و برادری که از عهد باستان در ایران رواج داشته‌است، مِهَندی و اهمیتی ویژه دارد.

ورزش زورخانه‌ای آداب و سنتی خاص دارد. آداب و سننی که با تأسی از پهلوانان و دلاوران افسانه‌ای، خُلق و خوی مردانگی و مروت و جوانمردی را در ورزشکاران بر می‌انگیزد یا نیرو می‌بخشد. این خصائل نیکو در قالب اشعار و داستان‌هایی به صورت آهنگین و به همراهی «ضرب زورخانه» که مهم‌ترین ساز این نوع موسیقی است، برای تهایج ورزشکاران در هنگام ورزش از سوی «مرشد» خوانده می‌شود. ورزشکاران هماهنگ با موسیقی مرشد جست و خیر می‌کنند و حرکات زیبای گروهی یا فردی به نمایش می‌گذارند.

کسانی بر این گمانند که مردان زورخانه در دوران باستان، آیین رزم هم می‌آموختند و می‌گویند ابزار و ورزش باستانی شباهت عجیبی به جنگ افزار روزگاران قدیم داشته‌است. با گرز و میل چوبی زورخانه، سپر و تخته بسیار سنگینی که با آن عضله می‌پرورانند. کمان و کباده زورخانه، در هر حال فنون رزم و ورزش، دیر زمانی است که هریک به راه خود رفته‌اند.

حتی چرخ زدن هم آیین رزم خودش را دارد به طوری که جوانی که بر بزرگ تر خود کنده می کشد و از او خواستار است که اول من می چرخم فلسفه آیین رزمی اش این است که می خواهد بگوید بزار اول من شهید بشم؛ من خواستار جنگ در میدان هستم.

برخی از اصلی‌ترین حرکات در ورزش‌های زورخانه‌ای عبارت‌اند از:

اصطلاحات ورزش زورخانه ای

این سر و آن سر زدن | بداُفت | بدل‌کار | بوسیدن و وابوسیدن | پهلوان‌پنبه | پهلوان زنده را عشق است | پهلوانان صاحب تاج | پیش قبض | پیش‌خیز | پیش‌قدم | پیش‌کسوت | تنکه | جست کلاغ | چرکین کردن. چرکین شدن | چوب تعلیم | حرامی گرفتن | حریف | حق‌خوانی | خاک کشتی | خانه ورزش | خوش‌پرگار | ساخته | سرپا | سنگ کشتی | شلنگ و تخته | شنای پیچ | شنای جفتی | شنای کشیده | صاحب زنگ و صاحب ضرب | قاطی شدن | قدر | کارهای ایذائی | کباده زدن | کشتی پاک شدن یا پاک کردن | کشتی در میان ماندن | کشتی گره شدن | کفتربند | کهنه‌سوار | گل کشتی | گورگه | لنگ | لنگ انداختن | مرشد | دست مریزاد | مشتمال | مشتمال‌چی | نطعی | نوچه | نوخاسته | نیک‌کار | وارد کردن | واگیر | ورزش با میل.

جایگاه امروزی

اگرچه شاید امروز ورزش باستانی دارای رونق کم‌تری باشد ولی هنوز هم برای کسانی که در گودهای زورخانه پیر شده‌اند خاطره‌انگیز است. امروزه در تهران ۵۰ زورخانه برقرار است که باشگاه شهید فهمیده، تحت پوشش سازمان تربیت بدنی ایران، میزبان فدراسیون ورزش‌های باستانی ایران است. این باشگاه در شمال پارک شهر، خیابان شهید فیاض‌بخش تهران قرار دارد

روز بزرگداشت...

سلام!!!!!!!!!!!!!  



چه خبر؟؟؟خوبین؟؟؟

از شما چه پنهون که به خاطر پست قبلی که باعث شده بود دل بعضی از دوستای گل وبلاگم بگیره دچار

عذاب وجدان شده بودم و امروز داشتم دنبال یه مناسبت شاد تو تقویم می گذشتم که...

به دوتا مناسبت برخورد کردم که البته یکیش دیروز بود و یکیش که خیلی به وبلاگ خودم مربوط میشه

مال فرداست...

پس اول از همه با یک روز تاخیر روز فرهنگ پهلوانی و ورزش زورخانه ای رو به دوستداران این رشته

تبریک می گم و برای آشنایی بیشتر با این ورزش تو پست بعدی که همین امروز می ذارمش تاریخچه ای

از این ورزش رو براتون قرار می دم...

و دومین مناسبت که مهم تره و مربوط به فرداس...

روز بزرگداشت شعر و ادب فارسی و روز بزرگداشت سید محمد حسین شهریار...

که این روز رو هم به همه دوستداران شعر و ادب فارسی پیشاپیش تبریک می گم...

و به همین مناسبت هم به مدت دو روز و دو شب تو وبلاگمون جشن داریم...  



پس برید پست بعدی رو بخونید...

دیگه خداحافظی نمی کنم...







این هم از آخرین جمعه تابستون من...

سلام!!! 

حالتون خوبه؟؟؟امروز بهتون خوش گذشت؟؟؟

راستش امروز برای من یه کم کسل کننده بود...

آخه از هفته پیش قرار بود امروز بریم کرج(یکی دوتا از اقوام ما کرج زندگی می کنن البته اصالتا کرجی نیستیم)

از بد حادثه هم قرار بود برای ناهار بریم اونجا...یعنی برای ناهار دعوتمون کرده بودن...   

این که میگم از بد حادثه به خاطر اینه که دستپخت اون بنده خدا یه چیزی در حد بلایای طبیعیه...  

خلاصه...

بالاخره رفتیم...

غذا هم طبق معمول همیشه سوپ بود با مرغ...Soup(شرمنده دیگه عکس مرغ نداشتم...)

یعنی یه بار نشده ما بریم خونشون غذا چیزی به جز مرغ باشه...

بالاخره با هر مصیبتی که بود غذا رو خوردیم...اما....

بلافاصله بعد از ناهار من به طرز فجیعی دچار سوزش معده شدم...  

(حالا خدا رو شکر کم خورده بودم...!!!!)

در حدی که داشتم به دیار باقی می شتافتم...Angel 2

اما به روی خودم نیاوردم و خدا رو شکر بعد از یکی دو ساعت خوب شدم...  

بعد از اینکه از کرج برگشتیم هم رفتیم خونه یکی از دوستای خانوادگیمون که مادرشون(مادر پدر خانواده)

در اثر بیماری قلبی فوت شده بود...

اتفاقا ختمش هم همین امروز  ساعت ۲ بعد از ظهر بود ولی ما چون قول داده بودیم نمی شد بریم اونجا

هم جوش خیلی غمگین بود...و من دلم خیلی گرفت...

خوب دیگه سرتون رو درد نیارم بهتره...

در کل اینکه امروز برای من روز شادی نبود و زیاد بهم خوش نگذشت...

اما بازم خدا رو شکر...

امیدوارم امروز به شما خوش گذشته باشه...

راستی این که امروز اینهمه شکلک گذاشتم برای این بود که جو وبلاگ زیاد غمگین نشه...

شبتون بخیر دوستای خوبم....  







یاد من باشد فردا حتما...

 سلام!!!!    

امروز حالتون چطوره؟؟؟خوبین؟؟؟خوش می گذره؟؟؟

امروز براتون یکی از  اشعار زیبای کیوان شاهبداغی رو گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد:

 

شعر فردا:

یاد من باشد فردا حتما
 
دو رکعت راز بگویم با او 
 
و بخواهم از او ، که مرا در یابد

و دل از هرچه سیاهی ست ، بشویم فردا
 
 
روزن دل بگشایم بر عشق 
 
تا که آن نور بتابد بر دل 
 
تادلم گرم شود ، یخ دل آب کنم ، تا که دلگرم شوم 
 
یاد من باشد فردا حتما  
 
صبح بر نور سلامی بکنم
 
سیصد و شصت و چهار غفلت را ، من فراموش کنم
 
سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب

و سلامی بدهم بر خورشید

گوش بر درد دل ابر کنم
تا که دل تنگ نباشد دیگر

و ببارد آرام

یاد من باشد فردا دم صبح

خواب را ترک کنم ، زودتر بر خیزم

چای را دم بکنم

به پدر ، شاخه گلی هدیه دهم

بوسه بر گونه مادر بزنم

و پتو را آرام ، روی خواهر بکشم

تا که در خواب دلش گرم شود

و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم
 
در جوار گل یاس ، در کنار دل غمدیده مادر ، آرام
 
نان و چایی بخورم ، برکت را بتکانم به حیاط ،

یا کریمی بخورد

یاد من باشد فردا حتما ،

ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم

از گل سرخ حیاط ، عذر خواهی بکنم

ونخندم دیگر ، به ترک های دل هر گلدان
 
چوبدستی به تن خسته گل هدیه دهم

حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این باغ نجیب
یاد من باشد فردا،

یاد من باشد فردا

پرده از پنجره ها بردارم

شیشه را پاک کنم

تا که آن تابش پاک ، دل دیوار مرا گرم کند 
به دل کوزه آب ، که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبت بزنم ،

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ، آبرویش نرود

رخ آیینه به آهی شویم ، تا که من را بنشاند در خویش

من در آینه خواهم خندید،

خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است

یاد من باشد از فردا صبح ، جور دیگر باشم
 
بد نگویم به هوا ،آب ، زمین

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت
 
خانه دل بتکانم از غم

و به دستمالی از جنس گذشت

بزدایم دیگر ، تاری گرد کدورت از دل
 
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
 
و به لبخندی خوش ، دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق سلامی بدهم

به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا ،

زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد
گر چه دیر است ، ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم ، شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم در دل

لحظه را ، دریابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح
 
مهربانی خودم عرضه کنم،

یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما ،

بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور

نم اشکی بفشانم بر دل ، تا که دل نرم شود  
 
قفس دل ببرم ، تا در آن وسعت سبز

مرغ دل ، تازه هوائی بخورد
 
شاید آنجا ، در آن باز کنم
 
بپرد مرغ دلم ، در هوای خوش دوست

یاد من باشد فردا

ساعت کوچک و آرام دلم کوک کنم

تا که با زنگ زمان

بشوم بیدار از خواب گران

و بیاد آرم تکلیف خودم
 
قبل از آن پرسش سنگین از من ، مشق لبخند کنم

قفل دل بردارم ، در دل باز کنم

به سلامی دل همسایه خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق

بنشینم دم در، چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ،

ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر ، قهر هم چیز بدی ست

سر صحبت را با آینه ، من باز کنم

به سر و روی دل آبی بزنم

پر کنم ساحت دل را از نور
 
نذر خوبی بکنم ، خرج شادی بدهم
 
کاسه کاسه بدهم مردم شهر
 
تا که این مردم خوب ، دلشان سیر محبت بشود
 
یاد من باشد فردا سر راه
 
بروم تا ته آن کوشه عشق
 
وزن خوشبختی خود را آنجا ، از ترازوی صداقت پرسم
 
و ببینم آیا ،
 
وزن این نعمت ها ، با قد بندگیم ، چه تناسب دارد ؟
 
سنگ را از سر ره بر دارم
 
تا که هموار شود ، راه رسیدن به نگاه
 
راه آکنده از این گرد و غبار
 
نم عشقی بزنم ، تا که شاید بنشانم فردا
 
گرد نفرت ، من از این راه وصال
 
یاد من باشد فردا حتما
 
باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست
 
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
 
وبدانم که شبی ، خواهم رفت
 
و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن فردایی
 
یاد من باشد

باز اگر فردا غفلت کردم، آخرین لحظه فردا شب هم
 
من به خود باز گویم این را ،

یاد من باشد فردا حتما
 
دو رکعت راز بگویم با او
 
صبح بر نور سلامی بکنم
 
پرده از پنجره ها بردارم
 
بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور
 
بذر امید بکارم در دل ....
 
 
نظر یادتون نره!!!!!
 
بای بای.....  
 
 
 

 
















 

این هم دل نوشته امروز من...

دوباره سلام!!!

امروز ظهر مادربزرگ من زنگ زد خونمون و گفت امروز عصر با پدربزرگم و زنداییم و دختر دایی کوچیکم(نرگس) که ۱۱-۱۰ سالشه و دختر دایی بزرگم به همراه پسرش امیرماهان که امسال میره دوم دبستان میان خونمون...

نمی دونم شایدم الان دختر داییم مشغول خوندن این پست باشه که اگه اینجوریه امیدوارم وبلاگ منو پسندیده باشه...

خلاصه....قرار شد مامان من برای عصرونه آش بپزه(آخه اگه حمل بر خودستایی نباشه آش رشته های مامان من خوشمزه می شه...)

دیگه ساعت ۶-۵:۳۰ بعد از ظهر بود که....

مامانم گفت برم از سر کوچه کشک(آخه من از کشک بدم میاد) و نون بربری بگیرم....

البته نه این که نون نداشته باشیما....

ولی خوب نون سنگک خونه کجا و نون بربری داغ و تازه کجا؟؟؟

خلاصه منم رفتم و کشکو گرفتم اما نمی دونم چرا نونوایی بسته بود....؟؟؟

بالاخره داشتم برمی گشتم خونه اما تا رسیدم سر کوچمون دیدم مهمونا رسیدن منم رفتم درو باز کردم

و تعارفشون کردم بیان تو...

بالاخره آشو با هم خوردیم و...

خلاصه خوش گذشت...

در تمام مدت هم دختر دایی من داشت با کامپیوتر بازی می کرد...

حالا بازی درست حسابی هم که ندارم...

همش یکی دوتا بازی چرت و پرت...

الان هم گلاب به روتون چاه دستشویی خونه ما گرفته و بابام داره زنگ می زنه به چاه باز کن های مختلف که

ببینه کدوم سریع وقت دارن؟؟؟

آخه داره چکه می کنه تو خونه همسایمون!!!!

همین الانم یکیشون که وقت داشت زنگ خونه رو زد...

حالا بعدا نتیجه رو خدمتتون عرض می کنم...

بای بای...

پیغام گیر...!!!

سلام!!!

چطورین؟؟؟؟

امروز گفتم برای عوض شدن فضا...

یه مطلب طنز بذارم...

این هم پیغام گیر تلفن های قدیم...

 

پیغام‌گیر حافظ

رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور

پیغام‌گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

پیغام‌گیر فردوسی

نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب 

پیغام‌گیر خیام


این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری

از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم

پیغام‌گیر مولانا

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پیغام‌گیر باباطاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

پیغام‌گیر  شاعران شعر نو

افسوس می خورم،
چون زنگ میزنی،
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را،
بعد از صدای بوق،
برگو پیام خود،
من زود می‌رسم،
چشم انتظار باش 

 البته با عرض پوزش از جناب حافظ،سعدی،خیام و....سایر دوستای شاعرمون...

راستی من این مطلبو از وبلاگ جوجو بلا برداشتم...

خوشتون اومد یا نه؟؟؟

بدرود...

 

 

دیگه چیزی به پایان تابستون نمونده....

سلام!!!

حالتون خوبه؟؟؟

امروز که کتابامو گرفتم(آخه من سال دوم تجربیم)

بالاخره باورم شد تابستون داره تموم می شه...

به نظ من که تابستون امسال خییییلی زود گذشت...

راستی این شکلکا رو دیروز از سایت p30download دانلود کردم ...

حدود ۳۰۰ تا شکلکه و تقریبا درباره همه موضوعی شکلک داره...

آخه من از شکلک تو پستام خیلی استفاده می کنم...

خوب برای امروز دیگه حرف زیادی ندارم...

موفق باشید...

 

 

نیوتون می آسود...

سلام!!!

چه خبر؟حالتون خوبه؟؟

خوب این هم یکی از اشعار مجتبی کاشانی + زندگینامشون...

 

 

نيوتن مي آسود

در پناه سايه در زير درخت

ناگهان سيبي افتاد زمين

نيوتن آن را ديد

سپس از خود پرسيد

كه چرا سوي هوا پرت نشد

 

اكتشافات جهان

اتفاقات بود كه چنين مي‌افتاد

كه كسي مي فهميد

و به ما مي فرمود كه چه چيز چه پيامي دارد

و چه رازي دارند آيات خدا

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

درپي گم شدن كشتي در يك دريا

يا كسي در صحرا

يك كسي مي فهميد كه كجا آمريكاست

يا كجا غار عليصدر، يا كجا قطب شمال

يك كسي مي فهميد

كه بخار قدرتي دارد، نيز

و كسي مي فهميد چه گياهي چه شفايي

و چه دردي چه علاجي دارد

يك كسي مي خوابيد در زير درخت

نيوتن يا داود

گيو يا گاليله،

ترزا يا مريم

و علي يا عيسي

از عدن يا نروژ

اهل ايران يا هند

مصر يا گرجستان

از پرو يا گينه

و فرو مي افتاد

يك گلابي يا سيب

و ترنج و انار...

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نگوييم كسي مي گويد

يكي كسي در جايي

كه زمين مي چرخد

به جهاني مي گفت

گرد خورشيد و بر محور خويش

و اگر گاليله توبه كند

و بگويد كه ـ با تهديد ـ نخواهد چرخيد

باز خواهد چرخيد

آري و زمين توبه نخواهد كرد

خواهد چرخيد

 

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نفهميم كسي مي فهمد

هيچ كس منتظر مهلت خميازه ما نيست

گلم                                                                                                                  

هيچ كس منتظر خواب تو نيست

كه به پايان برسد

لحظه ها مي آيند

سالها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي خوابی

 

قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارد

قرن ها گاه كوتاهتر از ده سالند

گاه صدها سالند

 قرن ها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي ماني

ما از اين قرن نخواهيم گذشت

ما از اين قرن نخواهيم گريخت

با قطاري كه كسان دگري ساخته اند

هيچ پروازي نيست

برساند ما را به قطار دو هزار

و به قرن دگران

مگر انگيزه و عشق

مگر انديشه و علم

مگر آيينه و صلح

و تقلا و تلاش

قرن ها گرچه طلبكار جهانيم ولي

ما بدهكار جهانيم در اين قرن چه بايد بكنيم

هيچكس گاري مار را به قطاري تبديل نكرد

هيچكس ذوق و انديشه پرواز نداشت

هيچكس از سر عبرت به جهان خيره نشد

هيچكس از سفري تحفه و سوغات نداشت

 

من در اين حيرانم

كه چرا قافله علم از اين جا نگذشت

يا اگر آمد و رفت

پدرانم سرگرم چه كاري بودند؟

بر سر قافله سالار چه رفت

و اگر همراه اين قافله گشتند گهي

برنگشتند چرا؟

ما چه كرديم براي دگران

و چرا از خم اين چنبره بيرون شديم

نازنين

زندگي ساعت ديواري نيست

كه اگر هم خوابيد

بتواني آن را تنظيم كني

كوك كني

برساني خود را به زمان دگران

كاميابي صدفي نيست كه آن را موجي

بكشد تا ساحل

و در او مرواريدي باشد

غلطان،

ناياب

هيچ صياد زيردستي نيز

باز بي تر و تقلا

ماهي كوچكي از درياي صيد نكرد

بخت از آن كسي است

كه به كشتي رود و به دريا بزند

دل به امواج خطر بسپارد

و بخواهد چيزي را كشف كند

و بداند كه جهان پر آيات خداست

بشنود شعر خداوندي را در كار جهان

و ببندد كمرش را با عزم

و نمازش را در مزرعه

در كارگهي بگذارد

و مناجات كند با كارش

و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد

و كتابش را بگذارد در زير سرش

و ببيند در خواب

حل يك مسئله را

باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود

ابن سينا

پاستور

گراهام بل

رازي

و اديسون

ادیسون

و ادیسون

            بشود

 

بخت از آن كسي است

كه چنين مي بيند

و چنين مي فهمد

و چنان جام پري مي نوشد

و چنين مي كوشد

بخت از آن سيبي است

كه در آن لحظه فتاد

و از آن نيوتن

كه به آن انديشيد

و در آن راز بزرگي را ديد

خوش به حال آن سيب

خوش به حال نيوتن...

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ

 

زندگینامه زنده یاد مجتبی کاشانی

مهندس مجتبی کاشانی در سال1327 در شهرستان مشهد متولد شد .
چه بسیارند کودکان و جوانانی که به او به چشم یک پدر می نگریستند و در سالگرد پرواز روح بلند این پدر چشم تر می کنند و آهی از اعماق دل بر می آورند و چه کثیرند مردان و زنانی که چند سال قبل برادر و یاوری دلسوز و بزرگوار را از کف دادند و دیدگانشان درغم از کف دادنش پر آب است و سینه هاشان مالامال از درد و دلتنگی ...
مجتبی کاشانی نخستین بذرهای مهر و محبت خویش را در جنوبی ترین نقاط خراسان کاشت. باران عشق برآنها بارید و از خاک خراسان درختی تنومند و سترگ از مهر و مهرورزی رویاند که سایه اش بر سراسر این سرزمین گسترده شد و این است دلیل آنکه پرواز مجتبی و فقدان فیزیکی اش چیزی از احساس با او بودن را در ما و هرآنکه سایه این درخت پربار بر سرش گسترده است نمی کاهد .
هرکجا دردی بود مجتبی در پی درمانش بی درنگ می کاوید و بی دریغ می کوشید و با شب و جهل و فقر می جنگید . آری! همه می رفتند، مجتبی می ماند، قصه ی عشق و عاشقی می خواند.
گاه اشکی ز دیده می افشاند، اسب خود را به هرطرف می راند و دانه های امید می پاشید .
عشق نهان در کلامش بود و مهر عیان در نگاهش. کاشانی پل بود بجای دیوار زان لحظه که دریافت لذت پل بودن را. چه بسیارند مدرسه هایی که همراه شما ساخت که در آن اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند و بیاموزند که عشق بازی به همین آسانی است ...
بی پل قدمی به انتهایی نرسد
آواز کسی به آشنایی نرسد
بی پل نه شکفتنی نه علمی نه سخن
بی پل که تمدنی به جایی نرسد.
مجتبی كاشانی كه مقالات و شعرهایش سرشار از حس شیرین انسان دوستی، عشق و امید است، شلاق باد پائیزی بر جان و تنش را خرید و سرود و افروخت و با پرچم سخن عشق در كهن خاك وطـن ماندگار شد.
مرحوم کاشانی از جمله افرادی بود که برای بلوغ فرهنگ مدیریت درکشورمان تلاش فراوان کرد. او علاوه بر بنیان گذاشتن « جامعه یاوری فرهنگی » که در زمینه ی حمایت از کودکان محروم و مدرسه سازی در جنوب خراسان یا به قول خودش «از خواف تا ابیانه» فعالیت می کند ، در زمینه ی مدیریت منابع انسانی نیز مطالعاتی انجام داد.محتبی کاشانی پس از سالها مطالعه درباره ی مدیریت ژاپنی و تطبیق آن با آموزه های ایرانی- اسلامی، نظریه ای را سامان داد که از آن به عنوان «نقش دل در مدیریت» یاد می کرد وبا همین نام نیز کتابی منتشر ساخت .او شعر نیز می گفت و در شعر خود « سالک» تخلص می کرد. کتابهای « باران عشق» ، «روزنه» ، « به آیندگان» ، « پدیده » ، « ازخواف تا ابیانه » ، « سفر نامه خواف » ، « خویش را باورکن» و « از گاراژ تا کلینیک » آثاری به شعر و نثر هستند که از وی به یادگار مانده اند.

او در نظریه اش تاکید می کند که انسان سه مرکز یا عامل برای انجام کار دارد.جسم او، دل او و مغز او که هر سه، در بوجود آمدن نتیجه ی کار نقش دارند واز فعالیت هریک فرآورده ای حاصل می شود:

فرآورده دل : انگیزه
فرآورده مغز : اندیشه
فرآورده جسم : کار عملیاتی و فیزیکی

اما تا انگیزه یا خواست دل نباشد، اندیشه و کار عملیاتی نیز به خوبی صورت نمی گیرد واز اینرو می توان گفت که کار و اندیشه، فرآورده یا محصول « انگیزه » است. مدیران باید به هر دو مرکز اساسی انسان یعنی هم قلب و هم مغز توجه کنند. پرورش مغز با آموزش و پرورش دل انسان با امور انگیزشی که در واقع بخش هنری مدیریت است ، ممکن است.مجتبی کاشانی به تئوری مازلو نیز تاکید می کند و نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی را نیازهای مرئی ونیازهای اجتماعی( تعلق خاطر و عشق) به بالا را نیازهای نامرئی می داند و گرفتاری مدیران را در این می بیند که نیازهای نامرئی انسان یعنی نیاز به عشق، عاطفه، ارتباط ونیاز به منزلت و احترام ونیاز آخر یعنی خود شکوفایی که همه ی ظرفیت های انسانی او را متجلی می سازد، نادیده می گیرند. به عقیده ی او، امروزه اگر رهبران جای مدیران را بگیرند، سازمان ها موفق می شوند چرا که رهبران هم بردل و هم برافکار توجه دارند .به همین دلیل، ما مدیران مرشد می خواهیم نه مدیران ارشد. مدیران مرشد کسانی هستند که از پایین حکم ( مقبولیت ) می گیرد. به اعتقاد او مشکل ما در سازمانها این نیست که کارکنان مدیر را قبول ندارند ،(همه ی آنها به تحصیلات وکاردانی و تجربه ی مدیر واقفند) مشکل این است که مدیر را دوست ندارند ودوست داشتن به دلیل فضایل اخلاقی مدیر، مهمتر از قبول داشتن وی به خاطر فضایل علمی اوست. مدیر باید به نوعی رفتار کند که اعتماد کارگران و کارکنان خود را جلب کند وآنها او را دوست داشته باشند تا حرفهای مدیر روی آنها اثر کند.
مجتبی در آخرین گردهمایی با صدایی رسا از ما خواست که پس از او دست از یاوری نکشیم پس همراه شو عزیز، همراه شو که چونان گرامیداشت یادش، راه مقدسش را رهرو باشیم و جاده های جدید این راه را بپوییم و در هوای مهرش بپاییم.
او مدیر فیلسوف بود و شاعر. و سرانجام در غروب پاییـزی 23 آذرماه 1383 جان به جان آفرین تسلیم کرد و روح سراسر عشق و ایمانش به آسمان ابدیت پرواز كرد!...
امیدوارم از این مطلب خوشتون اومده باشه...
اگه از این مطلب خوشتون اومده می تونید اشعار دیگه مجتبی کاشانی رو تو پست های بعدی و یا از طریق آرشیو موضوعی دنبال کنید...
 
نظر دادن یادتون نره...
 
به قول مجتبی کاشانی عزیز...
تا پست بعدی خالق عشق نگهدار شما....

خوشبختی...

سلام!وقتتون بخیر!!حالتون چطوره؟؟؟

مطلبی که امروز براتون می ذارم بازم از اون مطالب پر معنا و مفهوم و عمیقیه که خودم خیلی دوستشون دارم...

تا حالا خوشبختی رو از اعماق وجودتون لمس کردین؟؟؟؟

شده یه کاری بکنین بعد فکر کنید که چقدر آدم خوشبختی هستین؟؟؟؟

این داستان رو بخونید...

 

كودكی از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت؟

 

خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن...

 

و از من بخواه تا به تو بدهم با خود فکر کرد و فکر کرد...

 

گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

 

خداوند به او داد، گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

 

 خداوند به او داد...

 

 اگر ..... اگر ....... و اگر........

 

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود...

 

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم...

 

خداوند گفت باز هم بخواه...

 

گفت چه بخواهم هرآنچه را که هست دارم...

 

 گفت بخواه که دوست بداری...

 

بخواه که دیگران را کمک کنی...

 

 بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی...

 

و او دوست داشت و کمک کرد...

 

 و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند...

 

 و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد...

 

 رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست...

 

 در نگاه و لبخند دیگران...

 

شما چی فکر می کنید؟؟؟

تا بعد...

 

 

فقر!!!

دوباره سلام!

امروز یه مطلبی از دکتر شریعتی پیدا کردم که خیلی منو جذب کرد....

دلم نیومد نذارمش تو وبلاگ...

 

فقر

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست .....

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر روز را "بي انديشه" سر كردن است...

 

می شود شد بهار با یک گل...

سلام!!

خوبین؟؟چه خبر؟؟خوش می گذره؟؟؟

از امروز می خوام براتون در کنار مطالب مختلفی که می ذارم روزی یکی دوتا از اشعار زنده یاد  مجتبی کاشانی  شاعر معاصر و بسیار توانای کشورمون رو بذارم که به نظر خودم شعرهای بسیار امیدوار کننده ای هستن...

آخه می دونید من عاشقشعرهای امیدوار کنندم...

دیگه زیاد پر حرفی نمی کنم...خودتون شعرها رو بخونید و نظرتونو بهم بگین تو این پست فعلا یه دو بیتی ازشون می ذارم:

مي‌شود، سبز بود با يك برگ

مي‌شود، شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

راستی تو پستای بعدی می تونید زندگینامه ایشون هم بخونید...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

این هم یکی از شعرهای مورد علاقم از سهراب سپهری که سر فرصت زندگینامشو براتون می ذارم:

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.


حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ .
در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم
و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم كه بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!

سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

تا بعد...

از دفترچه خاطرات...

سلام!

خوبین؟چه خبر؟

امروز می خوام یه سری از شعرهایی رو براتون بنویسم که دوستای مختلفم توی دفتر خاطراتم برام نوشتن و حس می کنم برای وبلاگم مناسبن یه جورایی این شعرها برام مرور خاطره هامن امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

کاش میدانستی زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابدن نیست

 اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی جوشش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه آغاز حیات...

تا به جایی که خدا می داند...

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

 

سر مشق های آب،بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخند های هم کلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

راه فرار از عشق های زنگ اول

آن لحظه های بی کلک را یادمان فت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش بخیر اما شاید...

خدا هم یادمان رفت...

 

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

 

زندگی را همیشه مانند آسمان آبی تجسم کن که وقتی به آن نگاه می کنی خورشیدی زیبا با طلوعی زیباتر به تو لبخند بزند.

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

به خدای بزرگ می سپارمتون...

به امید دیدارهای آینده...

خدانگهدار

 

 

             

تعطیلات عید فطر هم تموم شد...

سلام!

چه خبر؟حالتون خوبه؟تعطیلات خوش گذشت؟

جاتون خالی ما ۲۴ ساعت رفتیم شمال...

خیلی خوش گذشت...

به خاطرهمین هم خیلی دنبال یه شعر قشنگ درباره دریا گشتم...

ولی چیزی پیدا نکردم...

شعری که امروزیا بهتره بگم امشب براتون گذاشتم،یکی از اشعار مورد علاقه خودمه...

شاعرش هم آقای" کیوان شاهبداغی"هستن...

در هر حال امیدوارم خوشتون بیاد...

به نظر خودم این شعر بسیار پرمعنا و مفهومه و انسان رو به تامل وامیداره...

 

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قدراین لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

 

با آرزوی خوابی خوش برای شما...

خدانگهدار...

عیدتون مبارک!!!!

سلام!

عیدتون مباااااااااااااااااااارک!!!

با اینکه همین دو،سه ساعت پیش وبلاگو آپ کرده بودم وقتی اعلام شد فردا عید سعید فطره،گفتم یه پست ویژه برای تبریک این عید بزرگ مسلمانان بذارم...

امیدوارم که نماز و روزه هاتون توی این ماه مبارک مورد قبول خداوند قرار گرفته باشه و اونقدر از این ماه بهره برده باشین که تمام سال از برکات این ماه عزیز برخوردار بشید...

 

این هم یه سری sms برای تبریک عید فطر...

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود ………. صد حیف از این بساط که برچیده می شود

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت ………. خوشبخت آن کسی ست که بخشیده می شود

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

رمضان آمد و روان بگذشت ………. بود ماهی به یک زمان بگذشت

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

شب قدری به عارفان بنمود ………. این معانی از آن بیان بگذشت

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ؛ یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو …. آیا چیزی قابل درو در این رمضان کاشته ایم؟

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

من کنون روز جاوید گرفتم ز جهان ؛ گر شما در هوس عید بقایید همه .

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد ؛ هلال ماه به دور قدح اشارت کرد .

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

ثواب روزه و حج قبول ، آن کسی برد ؛ که خاک میکده عشق را زیارت کرد .

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

شهر صیام رفت و توبه نمودم ولی چه باک ؛ با رؤیت هلال روی تو افطار می کنم.

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

کسان که در رمضان چنگ می شکستند ؛ نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند .

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت ؛ صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت …

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

چه زود رفت این رمضان عمر ما …… پس ، بر لب جوی نشین و گذر عمر بین .

——————– اس ام اس تبریک پیامک تبریک عید فطر ——————–

تا ز رویت گرفته ام روزه ، جز به یادت نکرده ام افطار

——————– اس ام اس تبریک پیامک تبریک عید فطر ——————–

می تونی چشماتو ببندی و منو تو ذهنت تصور کنی؟
…تونستی؟…
به شما تبریک می گم! شما ماه رو دیدید! عید سعید فطر مبارک

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

کجایی؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت میگردن آخه ماه من میخوان ببینن فردا عیده یا نه

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

عید فطر مبارک. الان جلوی آینه بودم ماهو دیدم

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

با خوردن اگر حال تو جا می آید
خوش باش که ایام صفا می آید
آماده به حمله باش در این شب عید
وقتی که صدای ربنا می آید

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

با فرا رسیدن عید سعید فطر امشب همه ی اصفهانی ها در اقدامی عجیب بیرون از خانه خوابیدند تا فطریه ی خود را نپردازند!!!!!

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

عید فطر مبارک. الان جلوی آینه بودم ماهو دیدم.

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

کجایی؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت میگردن
آخه ماه من میخوان ببینن فراد عیده یا نه

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

با تمام شدن ماه رمضان در های رحمت خدا بسته خواهد شد. لای در نمونی!

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد!

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

عید فطر، روز چیدن میوه های شاداب استجابت مبارک باد

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

عید سعید فطر بر شما مبارک باد

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, عید فطر به تعویق افتاده و ماه رمضان تا یک ماه دیگر تمدید گردید!

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم…
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه…

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

——————– اس ام اس عید فطر ——————–

مناجات غضنفر باخدا : خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر ۴ سال یک بار آن هم در یک کشور برگزار کن!!

اس ام اس عید سعید فطر

بازم عیدتون مبارک!

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره...

فعلا خداحافظ...

می تراود مهتاب...

سلام حالتون خوبه؟چه خبر؟

شعری که این بار براتون می ذارم از نیما یوشیج،شاعر معاصر کشورمونه...

در ضمن زندگینامه کامل نیما یوشیج رو هم می تونید در ادامه بخونید...

 

می تراود مهتاب...

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

 

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می‌شکند.

 

نازک‌آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می‌شکند.

 

دست‌ها می‌سایم

تا دری بگشایم

به عبث می‌پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند.

 

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

مانده پای‌آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله‌بارش بر دوش

دست او بر در، می‌گوید با خود

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

 

زندگینامه نیما یوشیج

علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ [۱] خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ [۲] خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.
نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.
تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.

کودکی

نیما در سال ۱۲۷۴ هجری خورشیدی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله‌داری مشغول بود.[۳] پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد.[۴]
نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شکنجه می‌داد و در کوچه باغ‌ها دنبال نیما می‌کرد.[۵]

اقامت در تهران

دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه‌ها کناره‌گیری می‌کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می‌کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.
پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.[۶] بیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. [۷] در همین زمان (سال ۱۳۰۵) با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد.[۸]
درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت.[۹] در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد.[۱۰] وی که در این زمان به دلیل بی‌کاری خانه‌نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می‌اندیشید اما چیزی منتشر نمی‌کرد.[۱۱]

ترک تهران

به سال ۱۳۰۷ خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این‌جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می‌کرد که چرا درآمدی ندارد.[۱۲]او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.

تغییر نام

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناس‌نامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.[۱۳]

آغاز شاعری

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند.[۱۴] این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

آثار نیما

منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است.[۱۵] بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد می‌کند.[۱۶] چنان که خطاب به حافظ می‌گوید:
نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسأله‌گو افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری می‌کند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است. [۱۷] با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت.[۱۸] ای شب نیز در هفته‌نامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.[۱۹]

زندگی شخصی

نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. [۲۰]پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می‌خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت.[۲۱] نیما صفورا را هنگام آب‌تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن افسانه بود.[۷]
سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود.[۲۲] حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در امریکا زندگی می‌کند. شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.[۲۳] آه‍و و پ‍رن‍ده‌ه‍ا

خانه نیما

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

مرگ

نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت‎الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

کتاب‌شناسی

اشعار
• قصه رنگ پریده
• منظومه نیما
• خانواده سرباز
• ای شب
• افسانه
• مانلی
• افسانه و رباعیات
• ماخ اولا
• شعر من
• شهر شب و شهر صبح
• ناقوس قلم انداز
• فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ
• آب در خوابگه مورچگان
• مانلی و خانه سریویلی
• مرقد آقا (داستان)
• کندوهای شکسته (داستان)
• آهو و پرنده‌ها (شعر و قصه برای کودکان)
• توکایی در قفس (شعر و قصه برای کودکان)
آثار تحقیقی، نامه‌ها و یادداشت‌ها
• دونامه
• ارزش احساسات
• تعریف و تبصره و یاددااشت های دیگر
• دنیا خانه من است
• نامه های نیما به همسرش - عالیه جهانگیر
• حرف های همسایه
• کشتی توفان
• مجموعه کامل اشعار(تدوین توسط سیروس طاهباز)
آثار درباره نیما
• مهدی اخوان ثالث، بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج
• مهدی اخوان ثالث، عطا و لقای نیما یوشیج
• شاپور جورکش، بوطیقای شعر نو
• بهمن شارق، نیما و شعر فارسی، بررسی و نقد آثار نیما یوشیج
• حسین صمدی، کتابشناسی نیما
• سیروس طاهباز و محمدرضا لاهوتی، یادمان نیما یوشیج
• محمد عبدعلی، فرهنگ واژگان و ترکیبات اشعار نیما یوشیج
• محمود فلکی، نگاهی به شعر نیما
• حمید حسنی، موسیقی شعر نیما (تحقیقی در اوزان و قالب‌های شعریِ نیمایوشیج)
• سیروس طاهباز،کماندار بزرگ کوهساران: زندگی و شعر نیما یوشیج
• محمد حقوقی، نیما یوشیج: شعر نیما یوشیج از آغاز تا امروز، شعر‌های برگزیده تفسیر و تحلیل موفق ترین شعرها
• سعید حمیدیان،داستان دگردیسی: روند دگر گونیهای شعر نیما یوشیج
• سیاوش کسرایی، در هوای مرغ آمین: نقد‌ها، گفت و گوها و داستان ها
• محمدعلی شهرستانی، عمارت دیگر (معنی شعر نیما) در پنج بخش
• تقی پورنامداریان، خانه‌ام ابری است: شعر نیما از سنت تا تجدد
• عطاءالله مهاجراني، افسانة نيما


 امیدوارم خوشتون اومده باشه...

باز باران...

 

کاش وقتی آسمان بارانی است ، چشم را با اشک باران تر کنیم

کاش وقتی که تنها میشویم ، لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم . . .

 

سلام!!!حالتون خوبه؟؟؟

می گم دیشب بعد از مدت ها چه بارونی اومدا!!!

من که خیلی لذت بردم به خاطر همین هم گفتم خوبه که یه پست بارونی تو وبلاگ بذارم...

این هم دوتا شعر بارونی یکی از شاعر خوب کشورمون اهورا ایمان که از آلبوم سلام آخر خواننده مورد علاقماحسان خواجه امیریانتخابش کردم:

باران که می بارد تو می آیی         بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
            باران ِمهر و ماه و آئینه                  بارانِ شعر و شبنم و شبدر      


           باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ ِ بیداری
       از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


                غم می گریزد ، غصه می سوزد        شب می گدازد ،سایه می میرد
              تا عطرِ آهنگ تو می رقصد.....           تا شعر باران تو می گیرد........


    از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
          غم می کُشد ما را تو می بینی         دل می کِشد ما را تو می دانی.....

        

و این هم شعری که تقریبا همه ما باهاش خاطره داریم...باز باران با ترانه...

البته من نمی دونستم شعری که تو کتاب ابتدایی ما نوشتن کامل نیست اما امروز خیلی اتفاقی شعر کاملشو پیدا کردم که براتون می ذارم:

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه افتاده،

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا...

امیدوارم از این شعر ها خوشتون اومده باشه و جمعه خوبی داشته باشین...

تا پست بعدی...خدانگهدار...


 

3تایی ها+ترجمه انگلیسی

Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند

Dreams
رویاها


Success
موفقیت ها

Fortune
شانس

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things in life that, one gone never come back
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

Time
زمان

Words
گفتار

Opportunity
موقعیت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things in human life are destroyed
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند

Alcohl
الکل

Pride
غرور

Anger
عصبانیت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things that humans make
سه چیز انسانها را می سازند

Hard Work
کار سخت

Sincerity
صمیمیت

Commitment
تعهد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things in life that are most valuable
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند هستند

Love
عشق

Self-Confidence
اعتماد به نفس

Friends
دوستان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند

Peace
آرامش

Hope
امید

Honesty
صداقت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

And how beautiful these three important things
in life perspective Dr.Ali Shariati stated
و چه زیبا این سه چیز مهم در زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی بیان شده

Do not rely on three things never
به سه چیز هرگز تکیه نکن

Pride
غرور

Lie
دروغ

Love
عشق

Gallop is human with pride
انسان با غرور می تازد

Be lost with telling lies
با دروغ می بازد

And dies with love
و با عشق می میرد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Happiness in our lives has three primary
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است

Experience Yesterday
تجربه از دیروز

Use Today
استفاده از امروز

Hope Tomorrow
امید به فردا

Ruin our lives is the three principle
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

Regret Yesterday
حسرت دیروز

Waste Today
اتلاف امروز

Fear of Tomorrow
ترس از فردا

لیله قدر

تنها خداست که میداند "بهترین"در زندگی تو چگونه معنا می شود،من آن بهترین را در این شب ها برایت آرزو میکنم.

 

 

سلام بعد از۲۰ روز!!!

امیدوارم تا امروز که ۲۲ ماه مبارکه،ماه رمضون پر باری رو تجربه کرده باشین!!!

می خوام به مناسبت شب ۲۳ ماه رمضان یعنی سومین و با فضیلت ترین شب قدر از اعمال مستحب این شب بنویسم:

شب نوزدهم:

اولین شب از شب‌های قدر است و شب قدر همان شبی است که در تمام سال شبی به خوبی و فضیلت آن نمی‌رسد و عمل در آن بهتر است از عمل در هزار ماه و در آن شب تقدیر امور سال رقم می‌خورد و ملائکه و روح که اعظم ملائکه است در آن شب به اذن پروردگار به زمین نازل می‌شوند و به خدمت امام زمان علیه‌السلام مشرف می‌شوند و آنچه برای هر کس مقدر شده است بر امام علیه السلام عرض می‌کنند.

اعمال شب قدر بر دو نوع است: یکی آن که در هر سه شب انجام می‌شود و دیگر آن که مخصوص هر شبی است.

اعمالی که در هر سه شب مشترک است:

1- غسل. (مقارن غروب آفتاب، که بهتر است نماز عشاء را با غسل خواند.)

2- دو رکعت نماز وارد شده است که در هر رکعت بعد از حمد، هفت مرتبه توحید بخواند و بعد از فراغ هفتاد مرتبه اَستَغفُرِاللهَ وَ اَتوبُ اِلَیهِ و در روایتی است که از جای خود برنخیزد تا حق تعالی او و پدر و مادرش را بیامرزد.

3- قرآن مجید را بگشاید و بگذارد در مقابل خود و بگوید: اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ وَ ما فیهِ اسمُکَ الاَکبَرُ و اَسماؤُکَ الحُسنی وَ ما یُخافُ وَ یُرجی اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار. پس هر حاجت که دارد بخواهد.

4- مصحف شریف را بگیرد و بر سر بگذارد و بگوید:

اَللّهمَّ بِحَقِّ هذاالقُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَ بِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ.

ده مرتبه بگوید: بِکَ یا الله

ده مرتبه: بِمُحَمَّدٍ

ده مرتبه: بِعلیٍّ

ده مرتبه: بِفاطِمَةَ

ده مرتبه: بِالحَسَنِ

ده مرتبه: بِالحُسَین ِ

ده مرتبه: بِعلیّ بنِ الحُسین

ده مرتبه: بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ

ده مرتبه: بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ

ده مرتبه: بِموُسی بنِ جَعفَر ٍ

ده مرتبه: بِعلیِّ بنِ مُوسی

ده مرتبه: بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ

ده مرتبه: بِعَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ

ده مرتبه: بِالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ

ده مرتبه: بِالحُجَّةِ.

پس از این عمل هر حاجتی كه داری طلب کن.

5- زیارت امام حسین علیه السلام است؛ که در روایت آمده است که چون شب قدر می‌شود منادی از آسمان هفتم ندا می‌کند که حق تعالی آمرزید هر کسی را که به زیارت قبر امام حسین علیه السلام آمده است.

6- احیا داشتن این شب‌ها. در روایت آمده هر کس احیا کند شب قدر را گناهان او آمرزیده شود هر چند به عدد ستارگان آسمان و سنگینی کوه‌ها و وزن دریاها باشد.

7- صد رکعت نماز بخواند که فضیلت بسیار دارد، و افضل آنست که در هر رکعت بعد از حمد ده مرتبه توحید بخواند.

8- این دعا خوانده شود: اَللّهُمَّ اِنّی اَمسَیتُ لَکَ عَبدًا داخِرًا لا اَملِکُ لِنَفسی وَ اَعتَرِفُ...

اعمال مخصوص هر شب قدر

شب نوزدهم:

1- صد مرتبه "اَستَغفُرِاللهَ رَبی وَ اَتوبُ اِلَیه".

2- صد مرتبه " اَللّهُمَّ العَن قَتَلَةَ اَمیرَالمومنینَ".

3- دعای "یا ذَالَّذی کانَ..." خوانده شود .

4- دعای " اَللّهَمَّ اجعَل فیما تَقضی وَ..." خوانده شود.

شب23 :

از دو شب قدر سابق افضل است و از احاديث بسيار مستفاد ميشود ك شب قدر همين شب است و در اين شب جميع امور بر وفق حكمت مقدر ميگردد. و از براى اين شب غير از اعماليكه با دو شب سابق مشترك است چند عمل ديگر است  :

 
1- خواندن سوره عنكبوت  و روم  كه حضرت صادق (ع ) قسم ياد فرمود كه خواننده اين دو سوره در اين شب از اهل بهشت است .


2- خواندن سوره حم دخان  .


3- خواندن انا انزلناه  .

نماز امشب هشت ركعت است به حمد و هر سوره كه ميسر شود علامه مجلسى  فرموده كه هر مقدار قرآن كه ممكن باشد در اين شب بخوانند و دعاهاى صحيفه كامله را بخوانند، خصوصا دعاى مكارم الاخلاق و دعاى توبه و روزهاى اين شبها را نيز بايد حرمت داشت و بعبادت و تلاوت و دعا بسر آورد. زيرا كه در احاديث معتبر، وارد شده است كه روز قدر در فضيلت مثل شب قدر است انتهى .

         

                

************************

 

در این شبهای قدر بهتر است این اعمال هم انجام شود :

 

ü      ۲ رکعت نماز برای سلامتی آقا  امام زمان (عج)

ü      ۲ رکعت نماز برای شادی روح تمامی رفتگان و اموات و ۲۵ بار ذکر " اللهم اغفرلی لجمیع المومنین والمومنات والمسلمین والمسلمات"

ü      ۲ رکعت نماز تقدیم به اهل بیت و خواندن دعای توسل

ü      ۲ رکعت نماز فاطمه زهرا (س) : در رکعت اول بعد ازحمد 100 مرتبه سوره قدر و در رکعت دوم  بعد از حمد 100 مرتبه سوره توحید .

ü       خواندن سوره دخان و قدر