یلدا...

 

مهربانتر از یلدا ندیده ام

نگاه کن!

چقدر! برای باهم بودن

زیر بغل آدمها

هندوانه می گذارد ،

شیرین!

 

ســــــــــــــــــــــــلام...

باز هم رسیدیم به یکی از شبای مورد علاقه من...یلـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا...

من همه چی این شبو دوست دارم...هندوانه...انار...فال حافظ...

یه چیز دیگه هم که باعث شده این شبو دوست داشته باشم اینه که فرداش(۱ دی) تولد بابامه...

امروز هم با یه آپ نسبتا طولانی اومدم...مثل سال پیش با فال حافظ و عکس و اینا...

آخه امتجانامونم از ۲ دی شروع میشه و منم طبیعتا کمتر میرسم اینجا سر بزنم...

(نه که الان خیلی زود به زود آپ می کنم...!!!)

 

خب...این متنو اتفاقی دیدم و خیـــــــلی خوشم اومد:

 

آخرای پاییزه . . .

به جای شمردن جوجه ها ؛

بشمریم دل هایی رو که بدست آوردیم !

،دل هایی رو که رنجوندیم ،

بشماریم اشک هایی رو که پاک کردیم !

اشک هایی رو که درآوردیم ....

بشماریم دست های نیازی که گرفتیم ؛

دست هایی رو که پس زدیم ،

بشماریم خطاهایی که بخشیدیم ....

خطاهایی که هنوز به یاد داریم !

بشماریم محبت هایی که جبران کردیم ؛

محبت هایی که هنوز بدهکاریم ....

 

 

این هم بخش آخر این پست...فال حافظ...با یه نیت کلی...

پ.ن۱:امیدوارم امشب خیــــــــــــــــــــــــــلی بهتون خوش بگذره...

پ.ن۲:تو ایام امتحانات هم آپای کوتاه می کنم احتمالا...نظرات هم امروز فردا تایید می کنم بالاخره...

پ.ن۳:شنبه امتحان دینی داریم و فردا هم من آزمون دارم...برم بخونم که شبم داریم می ریم خونه

مامانبزرگم...

پ.ن۴:امشب رادیو ۷ برای یلدا ویژه برنامه داره...برنامه هم ۳ ساعته از ۱۰ تا ۱ بامداد...فکر می کنم

خیلی قشنگ باشه...

پ.ن۵:یلدای سال پیش خیلی خوش گذشته بود...امیدوارم امسال هم خوش بگذره...

پ.ن۶:صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرسد...

پ.ن۷:بدونید قدر لحظه لحظه های کنار هم بودنو...

یلـــــــــــــــــــــــدا...مبارک...!!!  

خیـــــــلی دور...خیـــــــلی نزدیک...!!!

 

یه بعدا نوشت خیلی طولانی به پایین این پست اضافه کردم...بخونیدش اگه دوست داشتین...

سلام خوبین؟

روزام داره به طرز خیــــــلی فجیــــــــــــــــــــــــعی سریع می گذره...!!!

باورم نمیشه از هفته دیگه امتحانای ترم ۱ شروع میشه...

انگار همین دیروز بود که داشتم فکر می کردم حالا کو تا ۱ آذر که امتحانای نیم ترم تموم بشه...؟!

نیم ترم که خوبه...انگار همین دیروز بود که داشتم پست آخرین شب آرامشو به عنوان آخرین پست

تابستون می نوشتم...

کلا این روزا دچار دوگانگی شدم یه خورده...درباره بعضی اتفاقات فکر می کنم سال ها ازشون گذشته...

بعضی ها هم خیلی نزدیک به نظرم میان...اسم پستمم به خاطر همینه...

بگذریم...این کنکور دانشگاه آزادم که با سراسری ادغام شد...حالا معلوم نیست ما امسال میتونیم

آزمایشی شرکت کنیم یا نه؟!

از این هم بگذریم...

اینم شعر آپ این دفعه...که بازم نمیدونم شاعرش کیه؟!

 

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

 

پ.ن۱:بالاخره تنبلی رو گذاشتم کنار و همه نظرای پستای قبلو تایید کردم!

پ.ن۲:ما امسال تو عربیمون یه ماجراهای آقای مجدی داریم که مثلا میخواد در قالب داستان های

فوق العاده شیرین و جذاب(!)کاربرد قواعد مختلف رو بهمون نشون بده...هزاران رحمت به آقای هاشمی

واقعا...!!!

پ.ن۳:آخی...یلدا نزدیکه ها...!!!

پ.ن۴:تا سال پیش که سرم هنوز انقدر شلوغ نشده بود...اگه کسی یه هفته آپ نمی کرد خیلی به چشمم میومد و

فکر میکردم خیلی دیر به دیر پست میذاره...حالا خودم به ۲ هفته یه بار پست گذاشتنم رسیدم...

پیش دانشگاهی رو نمی دونم می خوام چی کار کنم؟!

بعدا نوشت۱:امشب داشتم اینباکس گوشیمو که الان ۲۰۳۳ تا sms توشه نگاه میکردم...

خیلی هاشون اصلا خاص نیستن...شاید عجیب باشه...ولی کلی سلام خونه ای؟سلام بیداری؟چقد خوندی؟و...

توش هست...ولی همینا هم برام خاطره انگیزن...

یه عالمهsms هم درباره امتحانای مختلف دارم...از اول دبیرستان تا حالا...

"اتحاد چاق و لاغر که تو امتحان نمیاد؟نه؟"،"امتحان خوب بود؟"،"تو غلط نداری؟"،"دینی تا کدوم درسه؟"

"اه...این ادبیات چرا تموم نمیشه؟"

و کلی sms ساده و در عین حال خاطره انگیز دیگه،sms های متاثر از سریال در مسیر زاینده رود من و نگار

با لهجه ی اصفهانی....

نقد و بررسی دقیقه به دقیقه  سریالای ماه رمضون...ملکوت،جراحت،در مسیر زاینده رود...

پرس و جو درباره مهمونای ماه عسل...،sms هایی که به هم میگفتیم و البته کماکان هم میگیم...بزن شبکه 7...

بزن آی فیلم...بزن کانال 5...

sms های نوروز و شب یلدای چند سال متوالی...

ذوق بین التعطیلین...خبر دادن تعطیلی برف...

بلوتوث های رد و بدل شده بین من و نگار تو شبای قدر وقتی که تو مسجد بودیم...

حتیsms های بی سر و تهی که با این که از بعضیاشون خیلی گذشته..اما تا نگاه می کنم یادم میاد سر چی بوده!

"مسافرته!"،"داخل کشور،خارج کشور؟!"

"nagooooo،not exactly"

sms های قرارای سینما با نگار..."بلیت نخریا...من برات بلیت گرفتم..."

sms های فـــــــــــــــــــوق نوستالژیک 23 خرداد 90...

-کجایی؟

-هنوز نیومده؟

-اوه من گفتم تموم شده اومدی خونه!

-هنوز ندیدش؟آرامش خودتو حفظ کن...

-چه آهنگایی رو خوند؟

یا مثلا یه sms اینجوری:"چط؟چخ؟چک مکن؟

میگم یعنی چی؟

 جواب میده:مخفف بود..چطوری؟چه خبر؟ چیکار میکنی؟

یا مثلا:"جات خالی...تو محوطه اینجا همش آهنگای خواجه امیری رو پخش می کنن...من یاد تو میفتم..."

و کلی جوک،کلی جمله عارفانه...sms اعلام کنسرتا...sms های ایرانسل حتی...!!!

که ازشون میشه مثنوی ها نوشت...!!!

همیشه خاطره بازی رو دوست داشتم...فرقی نمیکنه با چی..با دفتر خاطراتم و نوشته های خودم...

با خاطراتی که دوستام برام نوشتن...با sms های قدیمی...با کامنت های قدیمی...عکسای قدیمی...

آهنگا و عطرای خاطره انگیز...خیابونای خاطره انگیز...هواهای پر خاطره...و...

کلا آدم خاطره بازیم من...و هر وقت نوستالژی های مختلف زندگیمو مرور می کنم حسای مختلفی بهم رو میاره

ذوق مرگی!...خوشحالی...و گاهی هم دلتنگی...

ترکیب خاطره بازی های امشب و برنامه خیــــــــــلی دوست داشتنی رادیو7 پنجشنبه شب ها با اجرای منصور

ضابطیان و با موضوع نقطه عطف...خیلی به من چسبید...

امیدوارم شما هم از این بعدا نوشت فوق طولانی من که الحق روی چندتا پستو سفید کرد خوشتون اومده باشه...

و ببخشید که انقدر طولانی شد...

 الان 10 دقیقه به یک شبه...مامانم میگه پاشو دیگه...بســـــــــــــــه...!!!

میگم باشه 30 ثانیه صبر کن...2 دقیقه دیگه کار دارم...!!!

پاره آجر تنفس می کنیــــم...!!!

 

زنگ آخر بود...زنگ زیست...همانند سازی DNA که واقعا درس قشنگیه رو خونده بودیم و منتظر بودیم

زنگ بخوره...

یه دفعه دیدیم از بیرون صدای جیغ و داد میاد...اولین حدس یا شاید آرزوی همه تعطیلی فردا بود...

(واقعا این شدت علاقه بچه ها به علم آموزی آدمو تحت تاثیر قرار میده...!)

یکی از بچه ها در کلاسو باز کرد و دیدیم بلــــــــــــــــــــــــــــــه...تعطیلیم...اونم نه ۱ روز...بلکه ۲ روز...!

و به عبارتی ۴ روز...!

بچه ها هم همه ذوق مـــــــــــــــــــرگ...!!!(الان این جمله واج آرایی "هـ" داشت...)

یعنی همه یه جوری ذوق کرده بودن که اگه بهشون میگفتن شما رتبه ۱ کنکور شدی انقدر خوشحال

نمی شدن...

عموم هم امشب منو دیده میگه خوش به حال خودمون که اون موقع ها به خاطر برف تعطیل میشدیم...

حداقل هوا تمیز بود...!!!

حالا درسته تعطیل شدیم...ولی با اجازتون امروز به لطف معلم ورزش عزیزمون (!)...حسابی از انواع

آلاینده های مختلف مستفیض شدیم...نه تنها بردمون تو حیاط...بلکه ازمون امتحان دراز نشست ترم هم

گرفت...منم ۴۲ تا دراز نشست رفتم و الان هم تمام عضلات شکمم گرفته...

جالب اینجاست که معلممون رای گیری هم کرد و از ۲۸ نفر کلاس ۲۰ نفر نظرشون این بود که بریم اتاق

ورزش...اما رفتیم حیاط و من دقیقا نفهمیدم این وسط رای گیری برای چی بود...؟؟؟!!!

 

پ.ن۱:سال پیش یه معلم جغرافی داشتیم که هر وقت بحث آلودگی هوای تهران و وارونگی دمایی و...

میشد میگفت...فقط کم مونده ما تو تهران پاره آجر تنفس کنیم...عنوان پستو برای همین اینجوری

گذاشتم...

پ.ن۲: خدا بیامرزه همه رفتگانو...امروز یعنی ۱۴ آذر ششمین سالیه که پدربزرگم(بابای بابام) دیگه کنار

ما نیست.۱۴ آذر ۸۵ فوت شد،سه شنبه بود و وقتی به ما اطلاع دادن که من داشتم باغ مظفر میدیدم...

دوستم داشت و دوستش داشتم و همیشه منو اینجوری خطاب می کرد:

فرزانه جون...گل گلاب...عرق بیدمشک...

پ.ن۳:پی نوشتام کم بود...جدیدا عادت کردم بعدا نوشت هم اضافه کنم...در هر حال خیلی وقتا که

نمیرسم آپ کنم...بعدا نوشت اضافه می کنم...یه نگاهی به پایین پستام بندازین...

پ.ن۴:نظرا رو تایید می کنم تو این چند روز حتما...

بعدا نوشت۱:یعنی امروز ترکوندماااا...الان خونه عمومم...ساعت ۶:۲۰ صبحه و دختر عموم هم کنارمه...

تنهاییم و با اجازتون دیشب اصلا نخوابیدیم...

بعدا نوشت۲:یه جمله انگلیسی که دوستش دارم:

when my arms can not reach people who are close to my heart

I always hug them with my prayers

یکبار دیگر عشق را با خون نوشتند...

 

يک بار ديگر عشق را با خون نوشتند

تعبير لبخند تو را گلگون نوشتند

 

تا دست عشق از پيکر عاشق جدا شد

با دست ليلا قصه ي مجنون نوشتند

 

اين کوچه ها بي تو هميشه بي قرارن

حس غريبي بين پاييز و بهارن

 

سلام دوستای خوبم...

این ایامو بهتون تسلیت میگم....

این چند روزی که بارون می اومد،به قول نگار اونقدر تو حیاط مدرسه قدم زدیم تا اینجانب سرما خوردم...!

البته الان بهترم خدا رو شکر...

تو این چهار پنج روزم داشتم تکالیف خیــــــــــــــلی زیاد ریاضی مونو می نوشتم...(کلا معلم ریاضیمون-

علاقه زیادی به زیاد تکلیف دادن داره...اغلب ۸-۷ صفحه میشه تمرین های هر دفعمون...)

البته یه ۲ هفته ای امتحان نیم ترم داشتیم... و خبری از تکلیف نبود...

اما امتحانا از چهارشنبه تموم شده و از دوشنبه باز پرسش و تکلیف و امتحان کلاسی شروع میشه...

الان هم داشتم زیست می خوندم...فصل ۴...هورمون ها و دستگاه درون ریز...

من عاشـــــــــــــــق این فصلم...خیلی جذابه...

هفته بعد آزمون دارم...بودجه بندی زیست هم فصلای سه و چهاره...

هفته قبل به خاطر امتحانامون خیلی نرسیدم تست بزنم...این هفته باید بیشتر روش کار کنم که انشالله

ترازم بره بالاتر...

 

پ.ن۱:چند روز پیش رفته بودیم بیرون و من خیلی اتفاقی لیوانی رو که مدت ها بود به دلیلی خاص...

(حالا بماند چه دلیلی...) دنبالش بودمو پیدا کردم و خریدم...یه لیوان سفید ساده ی ساده...

پ.ن۲:دیدین این روزا چقدر مختار نامه رو پخش می کنه؟؟؟؟!!!من که هر شبکه ای میزنم داره مختار

نامه نشون میده...از شانس منم هر دفعه همون قسمتایی رو می بینم که قبلا هم دیده بودم...!

جالبیش اینجاست که بعضی شبکه ها میان اسم فیلمو هم عوض می کنن...!

دیشب داشتم شبکه ۱ رو نگاه می کردم...داشت یه فیلم میداد به اسم کودکان آب...

بعد من هر چی نگاه می کردم می دیدم این همون مختار نامس...خلاصه حسابی گیج شده بودم...

و صبر کردم تا بالاخره فیلم  تموم شد و دیدم بلــــــــــــه...همون تیتراژ مخارنامه داره پخش میشه...!

حالا جدا از اینکه این همه تکرا آدمو خسته می کنه...من کلا مختارنامه رو خیلی دوست ندارم...

مخصوصا به خاطر اون سرای بریده ای که نشون میده...

پ.ن۳:الان این بالایی پسته یا پی نوشت؟...پی نوشتامو که می بینم یاد این پاورقی بزرگا میفتم که

اسمشون پاورقیه...اما عملا نصف صفحه رو گرفتن...!

پ.ن۴:آهنگ وبلاگمو دوست دارین...؟؟؟همون لحظس که تو پست قبل تعریفشو کردم...

پ.ن۵:این جمله دکتر شریعتی رو خیلی دوست دارم...

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود...

افسوس که به جای اندیشه هایش،زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

پ.ن۶:تو این شبای عزیز برای منم دعا کنید...

پ.ن۷:دوستتون دارم...

بعدا نوشت ۱:چه زود به ۷ آذر رسیدیم...انگار ۷ آبان...همین دیـــــــــــروز بود...

بعدا نوشت ۲:زندگی جیره مختصریست...

                 مثل یک فنجان چای...

                  و کنارش عشق است...

                  مثل یک حبه ی قند...

فیلم یه حبه قندو امروز دیدم بالاخره...خیـــــــــــــــلی دوستش داشتم...