و من که رهگذری از تبار بارانم...
روزهای بارانی عجیب احساساتم را برای نوشتن تحریک می کنند...
و امروز همین هوای بارانی...با صدا و عطر دل انگیزش...مرا به نوشتن شعری واداشت که مدت هاست
به دنبال فرصت مناسبی برای نوشتنش می گردم...
و من که رهگذری از تبار بارانم
هنوز فرق تو را با خودم نمی دانم
تو هفت چلچله کوچی بهار تازه ی من
من شکسته اسیر چهل زمستانم
تبر بگیر و برآشوب و تن به تن بشکن
مرا که شاخه ای از یک درخت عریانم
شبی بهشت خدا را به خاطر آوردم
به اسم سیب رسیدم شکست دندانم
همان شبی که لبانت شراب می خوردند
دو سنگواره ی انسان میان فنجانم
ترانه سایه ندارد؟
ترانه بی برگ است ؟
به خاطر تو از این پس درخت٬ می خوانم
سپند و کندر و آتش چه قابلی دارد؟
بیا بیا که برایت غزل بسوزانم...

پ.ن۱:به احتمال ۹۰ درصد شاعر این شعر آقای حامد عسگری هست...اما بازم مطمئن نیستم...
پ.ن۲:به نظرات تو این چند روز جواب میدم انشالله...
پ.ن۳:من عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بارونم...
پ.ن۴:باران که در لطافت طبعش خلاف نیست...
پ.ن۵:الان به شدت دوست دارم برم رادیو ۷ ببینم...ولی فردا امتحان دینی داریم...
پ.ن۶:ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی...
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را....؟
پ.ن۷:نگاه کن فقط با نگاه کردنت منو تو چه رویایی انداختی...به هر چی ندارم ازت راضیم...
تو این زندگی رو برام ساختی،از عاشقانه های احسان خواجه امیری-آهنگ فوق العاده زیبای لحظه...
بعدا نوشت:عجب درس مزخرفیه این عربی...تا آخر سال اول خیـــــــلی دوست داشتما....
دوم و سوم بدم اومد...خیلی بی مزه شده...اعراب محلی و تقدیری و معتل و....فردا هم نیم ترم عربی داریم...![]()
خدا رو شکر که امسال آخریـــــــــــــــــن سالیه که عربی داریم...
ضمنا ببخشید که بعضی نظرا رو ۱۰ روزه تایید نکردم...!!!![]()
در میان هر سیب دانه محدودیست