شب نوشته...!
الان که دارم این متنو می نویسم ساعت ۱۲:۱۲ بامداده...!
و امیدوارم روز خوبی رو گذرونده باشین...
امروز رفته بودم خونه نیلگون اینا...
دو یا سه روز در هفته با هم درس می خونیم...امروز نوبت فیزیک و زیست بود...![]()
با اینکه خسته می شیم...اما خوش می گذره...
دفعه بعدم نوبت نیلگونه بیاد اینجا...
ساعت ۸:۵۰ دقیقه اومدم خونه و شبم به شام خوردن و آهنگ گوش کردن و دیدن برنامه گپ و رادیو ۷ گذشت...
و البته موقع دیدن رادیو ۷ هم مدام در رفت و آمد بین اتاق خودم و پذیرایی بودم آخرم مامانم تلویزیونو
خاموش کرد...گفت تو که نمی بینی...!![]()
الانم طبق معمول اکثر شب ها تازه حال و هوای نوشتن پیدا کردم...![]()
آخه من تازه از ۱۰ شب به بعد سرحال میشم...
نه اینکه تو روز همش خوابالو باشماااااا....نهههههههههههههه....
اما شبا یه جورایی سرحال تر و خوشحال ترم...
اصلا یکی از دلایلی که اسم وبلاگمو گذاشتم شب بو همین بود...
حالا بقیه دلایلشو تو پستی که به مناسبت تولد وبلاگم(۱۲ مرداد)میذارم عرض می کنم خدمتتون...![]()
میدونید وقتی رو پست مطلب جدید کلیک کردم اصلا قصد نداشتم اینا رو بنویسم...!!!؟؟؟
اصلا نمی دونم چی شد اینا رو نوشتم...؟؟!!!
راستش امشب می خواستم از یکی از دوست داشتنی ترین تفریحام بنویسم...
نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتن....!!!
من عااااااااااشق نوشتنم و تقریبا از هر فرصتی برای نوشتن استفاده می کنم....مخصوصا اخیـــــــرا...!
جاهای مختلفی هم می نویسم از قسمت note گوشیم گرفته تا دفتر خاطرات دوست داشتنی و
وبلاگ و جدیدا هم دفتر دلنوشته هام...
نوشتن بهم آرامــــــــــــــــش میده....
و به علاوه آدم نسبتا خاطره بازی هستم...نه اون قدر که زندگی حالم تحت تاثیر خاطره هام باشه
اما گاهی مرور یه خاطره شیـــــــــــــرین به اندازه وقوع مجددش خوشحالم می کنه و بهم انرژی میده...
اغلب هم دوست دارم شبا بنویسم...در حالی که یه چراغ کوچولو تو اتاقم روشن باشه...
و یه فنجون نسکافه هم کنارم باشه...
سعی می کنم از نوشته هام تو وبلاگم استفاده کنم...هر چند خیلی هم تعریفی نیستن...
الان وقت ندارم چیز زیادی بنویسم چون هم دیره و هم نمی خوام پست طولانیمو بیش تر از این طولانی
کنم...
اما این نوشته که نیلگون خیلی خوشش اومدو تو خرداد نوشتم...
درست چند روز قبل از اولین سالروز یکی از بهترین روزای زندگیم...
زندگی تابع سینوسی عجیبی دارد...با دوره تناوب یکسال شاید...
دفترچه خاطراتم را که ورق می زنم شباهت جالبی می یابم در حال و هوایم در ماه های معینی از سال...
و کاش اینطور باشد که اگر باشد روز های نیکویی در انتظار من است...
من واقعا اینجوریم تو موعد های معینی از سال حال و هوای مشابهی دارم...
مثلا همیشه تعداد خاطره های غم انگیزم تو زمستون بیشتر میشه...
یا بالعکس خاطره های شادم تو بهار و تابستون و مخصوصا بعضی روزا بیشترن...![]()
در هر حال امیدوارم از متن کوتاهی که از دفتر دلنوشته هام براتون نوشتم خوشتون اومده باشه...
و واقعا معذرت می خوام که نوشته های اخیرم این قدر طولانین...!
شب...اگه مامانم الان اینجا بود می گفت شب بخیر نه...صبح بخیر...!!!
پس صبحتون بخیر....منم میرم کولرو روشن می کنم و می خوابم...هوا گرمه...![]()
پ.ن:وااااااای یه دوست دارم...همکلاسی امسالم بود...کلا از موبایل داشتن فقط تک زنگو درک کرده...
اصلا انگار نه انگار چیزی به اسم اس ام اس یا زنگ هم وجود داره...فقط تک می زنه اونم وقت و بی وقت
یکیش هم الان بود...خداییش ساعت ۱:۱۱ دقیقه وقت تک زنگه؟؟؟
اونم با صدای وحشتناک گوشی من که هفت تا خونه اون ور ترو بیدار می کنه؟؟؟
راستی نظراتون خوشحالم می کنه...






در میان هر سیب دانه محدودیست