سرم شلوغه...!

سلام...

خوشحالم که بعد از سه روز دوباره وقت کردم به وبلاگم سر بزنم...

برای من که تابستون تقریبا هر روز وبلاگو آپ می کردم سه روز یعنی یه تاخیر طولانی...

آخه این روزا سرمون خیلی شلوغه...مخصوصا این هفته اکثر معلما برامون امتحان گذاشتن...

از این بدتر هم ساعت طولانی مدرسس...از وقتی که پنجشنبه ها تعطیل شده ما هر روز به جز

سه شنبه ها تا ساعت ۳ مدرسه ایم...حالا سه روز در هفته کلاس زبان که جای خود داره...

بگذریم...

این هم یه شعر خیلی کوتاه...

 

زندگی چون گل سرخی ست            پرازخاروپرازبرگ وپرازعطرلطیف

                         یادمان باشد اگر گل چیدیم...

عطروبرگ و گل وخار                    هرسه همسایه دیواربه دیوار همند.

 

 

جور دیگر باید دید...

سلام...

 

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت...

من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبیست...

کبوتر زیباست...و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد...

چشم ها را باید شست....

جور دیگر باید دید....

 

این شعرو حتما شنیدین...

من عاشق این شعرم...

تیکه کوتاهیه از شعر بلند و بسیار زیبای صدای پای آب سهراب...

واقعا کاش ما آدما یه وقتا جور دیگه ای به زندگی نگاه کنیم...

این شعر اونقدر گویا هست که دیگه من نخوام چیزی بگم...

پس شبتون بخیر...

راستی من فردا امتحان ریاضی دارم...از فصل دنباله های حسابی...برام دعا کنید...

 

سهراب،مرغ مهاجر

سلام دوستان...

همونطوری که می دونید امروز یعنی ۱۵ مهر ماه سالروز تولد شاعر بسیار خوب کشورمون...

سهراب سپهریه....

به خاطر همین هم می خوام تو این پست شعری رو ازش بذارم که خودم خیلی کم شنیده بودمش...

اما وقتی پیداش کردم خیلی خوشم اومد و گفتم به مناسبت امروز بذارمش تو وبلاگم...

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

 

گل از شاخه اگر ميچينيم

                                       برگ برگش نكنيم و

                                       به بادش ندهيم

لا اقل لاي كتاب دلمان بگذاريم

و شبي چند از آن را

هي

بخوانيم و ببوسيم و معطر بشويم

شايد از باغچه كوچك

اندیشه مان گل رويد...

 شاید امروز دوباره برگشتم و یه شعر دیگه از سهراب گذاشتم...

راستی تیتر پست"سهراب،مرغ مهاجر" اسم کتابیه که خواهر سهراب پریدخت سپهری درباره برادرش

نوشته..

موفق باشید...

تلپاتی...!!!

سلام

نمی دونم برنامه مشاعره شبکه ۷ رو می بینید یا نه...خود من این برنامه رو دوست دارم مخصوصا وقتی

شرکن کننده هاش کوچیک باشن...

یادمه یکی دو ماه قبل یه دختر بچه هفت ساله به اسم رها رو آورده بودن که خیلی قشنگ شعر

می خوند و بالاترین امتیاز مسابقه رو کسب کرد...

خلاصه این که من امروز سر ناهار داشتم تکرار دیشب این برنامه رو می دیدم که یکی از شرکت کننده

ها یکی از اشعار مورد علاقه من از سهراب سپهری یعنی پیغام ماهی ها رو خوند...

شعر خیلی قشنگیه مخصوصا من اون تیکه ای که میگه تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی آب است...

منم با خودم فکر کردم که وبلاگو با این شعر آپ کنم که دیدم نیلگون هم برنامه رو دیده و از اون جایی

که سلیقه های ما خیلی شبیه همه و به شدت با هم تلپاتی داریم همین شعرو گذاشته تو وبلاگش...

راستی...گفتم ماهی...چند روز پیش آخرین ماهی قرمز کوچولوی عیدمون هم مرد...

Fishy(ماهی قرمز خوشگل نداشتم...شما فکر کنید این ماهی قرمزه...!)

آخی...دلم خیلی براش سوخت... 

سال تحویل امسال خیییییییلی خوب بود... 

دیروز بابام یه ماهی دیگه خرید...یه فایتر آبی...خوشگله...و علاقه خیلی شدیدی به کالباس داره...!

 بگذریم...

چون نیتم این بود که از سهراب شعر بذارم...یکی دیگه از شعراشو که خیلی دوست دارم می ذارم...

این هم در گلستانه...

 

دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند

 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟

من دراین آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی

 پشت تبریزی ها

 غفلت پکی بود که صدایم می زد

پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد ؟

 سوسماری لغزید

 راه افتادم

یونجه زاری سر راه

 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ

 و فراموشی خک

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

 و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

 چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

 سایه هایی بی لک

 گوشه ای روشن و پک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

 مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور

 مثل خواب دم صبح ....

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند...

 

شبتون بخیر....دوستای خوبم...

 









زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست...

این شعر یکی از اشعار مورد علاقه خودم از سهراب سپهریه،شعر شاد و امیدوار کننده ایه امیدوارم لذت ببرید:

 

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

این عکس رو هم اتفاقی پیدا کردم،خودم از شعرش خیلی خوشم اومد امدوارم شما هم لذت ببرید...

خوب دیگه تا فردا که با شعر ها و مطالب جدید بر میگردم...  









به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

این هم یکی از شعرهای مورد علاقم از سهراب سپهری که سر فرصت زندگینامشو براتون می ذارم:

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.


حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ .
در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم
و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم كه بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!

سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

تا بعد...