از دفترچه خاطرات...
سلام!
خوبین؟چه خبر؟
امروز می خوام یه سری از شعرهایی رو براتون بنویسم که دوستای مختلفم توی دفتر خاطراتم برام نوشتن و حس می کنم برای وبلاگم مناسبن یه جورایی این شعرها برام مرور خاطره هامن امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...![]()
![]()
کاش میدانستی زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابدن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی جوشش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات...
تا به جایی که خدا می داند...

سر مشق های آب،بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
گل کردن لبخند های هم کلاسی
در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت
راه فرار از عشق های زنگ اول
آن لحظه های بی کلک را یادمان فت
آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدیت تصمیم کبری یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
یادش بخیر اما شاید...
خدا هم یادمان رفت...

زندگی را همیشه مانند آسمان آبی تجسم کن که وقتی به آن نگاه می کنی خورشیدی زیبا با طلوعی زیباتر به تو لبخند بزند.

به خدای بزرگ می سپارمتون...![]()
به امید دیدارهای آینده...![]()
خدانگهدار![]()
در میان هر سیب دانه محدودیست