نمی دونم چرا؟؟؟!!!

اما همیشه یه همچین تصویری:

منو یاد تابستون میندازه...

کلا یکی از مترادفای تابستون تو ذهن من فصل بادبادک های رنگیه...

شاید چون بچه که بودم تابستونا خانواده ما و عموم با هم می رفتیم شمال و حتما کایت می خریدیم

و با دختر عموم کنار ساحل بازی می کردیم...

یادش بخیــــــــــــــــــر...با کلی شوق و ذوق کنار ساحل می دویدیم که کایتامونو هوا کنیم...

بعد یهو نخ کایتا به هم گره می خورد و...

شکل یکی از کایتا یادمه...سفید بود با کلی شکلک لبخند صورتیروش...

دلم می خواست اوایل تابستون یه پست درباره بادبادک بذارم....اما نشد...

محرک امشب برای گذاشتن این پست هم خاطره ای بود که ۲۸ اردیبهشت امسال تو دفتر خاطراتم

نوشته بودم...اینم عکس قسمتی از اون خاطره که ۴ روز قبل از امتحان زیست نوشته بودم:

و چقدر زود تموم شد...فصل بادبادکای رنگی...

خوب بود...خیلی خوب بود...مثل همیشه...

اما شاید نه اون طوری که من برنامه ریزی کرده بودم....و انگار راسته که میگن کار دنیا برعکسه...

فکر می کردم چون تابستون امسال...تابستون قبل از سال سومه و سال دیگه درگیر پیش دانشگاهیم...

امسال باید خیلی خاص باشه و خوش بگذره...

برای تابستون امسال خیلی برنامه داشتم...فکر می کردم حالا که زبانم تموم شده حتما میرم کلاس

موسیقی....کلی از کتابایی که دوست دارم می خونم...چندتا مسافرت میرم و....

فکر می کردم آلبوم تو تابستون منتشر میشه و بعدش حتما کنســــــــــــــــــــــــــــــرت...

اما ۲۶ شهریور هم داره به پایان میرسه و خیلی از کارایی که می خواستمو نکردم...

اما مجموعا تابستون خوبی بود اما نه به خوبی تابستون ۹۰...

 

پ.ن۱:بابام میگه خیلی زیاد از کامپیوتر استفاده می کنی...راست میگه!!!

و از اول مهر حتما ساعت استفادشو کم می کنم...

پ.ن۲:امیدوارم روزای آخر تابستون بهتون حســــــــــــابی خوش بگذره...!!!

بعدا نوشت:دختـــــــــــــــــــــــــــــــر خانومای گــــــــــــــــــــــــــــــــــل....

                                                   روزتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...!