سلام...خوبین؟خوش می گذره؟

آپ امروز یه شعره از "علیرضا بدیع" که درباره پاییزه...نمی دونم...شاید باید این پستو تو روزای اول پاییز

میذاشتم...اما قسمت نشد...در هر حال امیدوارم مثل من دوستش داشته باشین...

 

 پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

 با رنگ های تازه مرا آشنا کند

 پاییز می رسد که به مانند سال پیش

 راز درخت باغچه را برملا کند

 او قول داده است که امسال از سفر

 اندوه های تازه بیارد خدا کند

 او می رسد که بازهم عاشق کند مرا

 او قول داده است و باید وفا کند

 او نیز عاشق است و راهی نمانده است

 جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

 شاید سفر کند و خداوند فصل ها

 یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

 تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

 تقدیر خواست راه شما را جدا کند

 خش خش خزان است یک نفر

 در را به روی حضرت پاییز وا کند

پ.ن۱:عکس خیلی خوشگل تری از پاییز داشتم...اما متاسفانه پیداش نکردم...انشالله برای آپای بعدی...

پ.ن۲:هفته ای که گذشت...هفته پر تلاطمی بود...پر از لحظات تلخ و شیرین...

پ.ن۳:بارونای بهاری خیلی قشنگ ترن...اما دلم برای یه بارون پاییزی هم تنگ شده...

پ.ن۴:سه هفته از پاییز گذشت...پاییز هم زود می گذره...البته نه به زودی تابستون....!

پ.ن۵:نظرتون درباره پاییز و قدم زدن تو یه جاده پاییزی مثل عکس بالا چیه؟

پ.ن۶:دارم موسیقی بی کلامی گوش می کنم به اسم slow dance...قشنگه...و به شدت با شعر

و عکس این پست متناسبه...

پ.ن۷:دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت...

         سببی ساز خدایا که پشیمان نشود...

                                                          حضرت حافظ