آن سرو که گویند به بالای تو ماند...
سلام امروز با یه غزل از سعدی اومدم که عاااشقشم...
اتفاقا احسان خواجه امیری هم قبل از عید یعنی ۲۵ و ۲۶ اسفند که شیراز کنسرت داشت این غزل رو
بسیار زیبا به شکل آواز خونده بود...
|
آن سرو که گویند به بالای تو ماند |
|
هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند |
|
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست |
|
با غمزه بگو تا دل مردم نستاند |
|
زنهار که چون میگذری بر سر مجروح |
|
وز وی خبرت نیست که چون میگذراند |
|
بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز |
|
همخانه من باشی و همسایه نداند |
|
هر کو سر پیوند تو دارد به حقیقت |
|
دست از همه چیز و همه کس درگسلاند |
|
امروز چه دانی تو که در آتش و آبم |
|
چون خاک شوم باد به گوشت برساند |
|
آنان که ندانند پریشانی مشتاق |
|
گویند که نالیدن بلبل به چه ماند |
|
گل را همه کس دست گرفتند و نخوانند |
|
بلبل نتوانست که فریاد نخواند |
|
هر ساعتی این فتنه نوخاسته از جای |
|
برخیزد و خلقی متحیر بنشاند |
|
در حسرت آنم که سر و مال به یک بار |
|
در دامنش افشانم و دامن نفشاند |
|
سعدی تو در این بند بمیری و نداند |
|
فریاد بکن یا بکشد یا برهاند |
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 1:0 PM توسط فرزانه
|
در میان هر سیب دانه محدودیست