بعضی لحظات زندگی آن قدر شیرین اند که حتی نمی شود توصیفشان کرد...

آن قدر دوست داشتنی اند برخی خاطره ها که هیچ قلمی نمی تواند آن ها را ثبت کند...

آن قدر...آن قدر بزرگ اند که فریاد هم بزنی نمی توانی بگویی چقدر دوستشان داری...؟!!!

بعضی عطرها،بعضی آهنگ ها آن قدر خاطره هایت را ورق می زنند که نمی دانی....

به کدامشان توجه کنی...؟!!!

بعضی ثانیه ها را آنقدر دوست داری که می خواهی قلم برداری و آن قدر از آن ها بنویسی که هرگز

فراموششان نکنی...

آن قدر شیرینی شان در دلت می ماند که خودش می شود مولد خاطرات دوباره و سه باره و هزار باره...!

و به مرور زمان شکرک هایش می ریزد ته قلبت...قلبت را می کند شکر پاشی پر از شکر خاطرات شیرین

که گاه گاه در ناملایمات روزگار و تلخی های ناگزیرش می توانی زندگی را با آن شیرین کنی و...

جانی دوباره بگیری...

بعضی خاطرات را جز با عطر و نت های موسیقی و تلالو مهتاب درون حوض آبی نمی توان نوشت...

و بعضی خاطرات را تنها با صدای تپش های قلبت...

 

پ.ن:۱۱ مرداد جایی بودم که خاطرات قشنگی برام زنده شد...

اینا رو همون شب تو دفترم نوشتم...شاید بی ربط باشه و نه چندان جالب...

اما احساس اون لحظم بود...

پایین نوشتم هم اینو یادداشت کردم:

                                                                لحظات مهربانی داشت ۱۱/مرداد/۹۱....

 

 

بعدا نوشت:دوستم میگه بنویس کجا بودی یه جوری نوشتی آدم فکر بد می کنه...!!!

واقعا اینجوری فکر کردین؟؟؟!!

نمی نویسم کجا بودم...ابهامش مزه میده...

ولی فکر بدی نکنیداااا...